تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3150

مساهمون:

ص٣١٥٠
مالا » را باز بلند مىكنند . اما بيشتر مردم مىگويند ما با چه قوه و قدرت جنگ كنيم . با كدام توپ ، با كدام پول ، با كدام اسلحه . آنقدر از اول دروغ گفتيم جانا مالا تا كارمان اينجا رسيده . مطالب كوچك كوچك زياد بود اما من بيش از اين فرصت و دماغ ندارم . شنبه دوم - ميرزا احمد خان نيامد . مقارن ظهر كاغذى نوشته بود كه ناخوشم حب « كون » خورده‌ام . بعد هم معلوم شد به گرمارود ، اوانك ، جاهاى ديگر كاغذ نوشته آدم فرستاده هر جا يك پدرسوخته بوده با . . . « 1 » جمع مىكند .

تقاضاى كميسيون

تا عصر مكتوبات شهر را مفصلا نوشته خواهش فرستادن كميسيونى كردم . دو نفر از جانب حاكم و كارگزارى ، دو نفر از طرف قونسلگرى ، يك نفر از انجمن ولايتى كه هم مصدق و مميز باشند هم مأمور ، يعنى به حكومت نوشتم . فرستادن مصدق از جانب ما نتيجه ندارد . ملك اينجا ، تمام رعيت اينجا ، بنده اينجا . شما روانه كنيد . به قونسل هم از ترتيب ورود اين دزد رو بسته و فرستادن مأمورين و اين حركات شرح مفصلى [ نوشتم ] ، همين‌طور به طهران و سفارت روس . استدعا كردم حضرت و الا هر قسم هست حاجى افخم الدوله را روانهء قزوين كند تا زودتر كميسيون را روانه نمايد .

نوكر لخت

شب هنگام رفتن قاصد باز ديوانگى لطف الله خان طلوع كرد ، براى مقررى يك ماهه . اين دفعه ديگر حيا را كنار گذاشته آمد جلوى من و آنچه نبايد بگويد گفت . حقيقة اين . . . خيلى نانجيب [ اند ] و براى پول دين و آئين خود را مىفروشند چه رسد به شرف و آبرو . طورى اين مرد لغو گفت و بىمزگى كرد كه هركس به جاى من بود از اين كوه پرتش كرده بود . يك ماه مواجبش مانده عالم را بيزار كرد . و الله اگر هيچ خانه شاگرد و شاگرد ديزىپزى به اين بىشرافتى و بىآزرمى باشد . اين نوكرهاى لخت من كه يك دينار نگرفته‌اند و از حيث پدر و مادر قبيله نهايت پستى را دارند ثلث و خمس و ربع ده يك اين كلمات و حرفها را پيش همقطار ديگر خود نزده‌اند . حالا فردا با حكايت اسب جهانگير خان چه پيش آيد . خدا به داد برسد . تف بر هر چه . . . در دنيا مثل اينها بد اصل كسى پيدا نمىشود . من چه در اقامت قزوين ، چه از قزوينيها ، چه در طهران شنيده بودم اما اين‌طور دچار نشده بودم كه كاملا مسبوق شوم . الان رفته آن حياط و صداى عربده و
هامش
( 1 ) - يك كلمه ناخوانا .