قدر حضرت سپهدار ، حضرت سپهدار نگو . قدرى ورم آقا نشست . گفت بله حق مىفرمائيد .
چند بىقانونى
بعد گفتم شما چند بىقانونى كردهايد . يكّه خورده گفت من . گفتم آرى شما ! بفرمائيد .
گفتم اول مأمورهاى حكومت را به شهر فرستادى . گفت اقتدار السلطنه « 1 » فرمود . گفتم احكام تمام مهر حكومت قزوين را داشت . به شما گفتم شخص از ميانه رفته ، شما اگر ناسخ داريد تكليفتان بود ، نداريد حركت خلافى سر زده . ها داريد يا نه . گفت ندارم .
زبانى گفتند و آنها بىقانونى كرده بودند . گفتم شما هم بدتر از آنها كرديد . بىقانونى آنها را شما نبايد مجازات بدهيد ، مىبايست شهر بنويسيد آنها [ را ] بعد از ثبوت مجازات بدهند . اين يكى . ديگر اينكه اشرار را دور خودت جمع كردى . گفت حكم سپهدار را دارم . گفتم ببينم . گفت منزل است . گفتم اين دوتا . سيم اينكه با وجود منع من به خانهء من ساعت پنج از شب رفته وارد شدى . گفت جا نداشتم . گفتم اولا دهات ديگر بود ، ثانيا مىبايست تحصيل اجازه از من بكنى . اين يكى را گردن گرفته گفت غلط كردم . آن وقت احكامات خواستم . گفت منزل است ، پس فردا تمام را مىآورم .
اقرار به مالكيت ما
آن وقت كمى صحبت الموتيها را كرد جوابها را شنيد . گفتم در خالصه بودن حرف دارند . گفت نه . [ گفتم ] در خريدارى حضرت و الا . گفت نه . گفتم وقتى كه اين دو را اقرار و اعتراف دارند حرف ديگر آنها چيست . مىگويند بلاعمل است ، بايد به همان نقد و جنس عمل شود . گفتم يك آسيائى شما خريدارى مىكنيد كه صاحب آن پنج تومان اجاره داده . شما مستأجر ديگرى پيدا مىكنيد كه ده تومان اجاره مىكند ، آيا شما مجبور هستيد همان پنج تومان را از مستأجر اول بگيريد . گفت خير . گفتم اينجا هم همان حال را دارد . شاه ، دولت كه مالك اول اينجا بودند آنقدر مىگرفتند . حالا من مىخواهم زيادتر بگيرم . پارسال اينجا گندم كاشتهاند ، من مىخواهم امسال جو بكارم . آيا رعيت حق مؤاخذه دارد . گفت من اين را نمىدانستم و به آنها مىگفتم ، خير حق ندارد . بد مىگذراند برود « 2 » .
هامش
( 1 ) - اقتدار السلطنه فرزند سپهدار اعظم ( مسعود سالور ) .
( 2 ) - اگر كسى بگويد آسياب را چرا مثل زدى جوابش اين است كه من احمد خان را قابلتر و با مكنتتر از