تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3151

مساهمون:

ص٣١٥١
فرياد دعوايش تا زوارك مىرود . ناچار امان الله خان را خواستم پيغام دادم بلكه دفع فاسد به افسد شود . خاك بر سر همچو مردم . . . من هر قدر پيش خودم خيال مىكنم كه آدم براى بيست تومان پول كه چهار روز دير يا زود شود چطور مىتواند آنقدر هرزگى كند و حرفهاى لغو و اداهاى عجيب غريب درآورد ، حتى دو هزار فحش زن بچه پدر مادر به خودش بدهد مىبينم ، همان بايد . . . باشد لاغير . اين مرد كه روبه‌روى پنجاه نفر نوكر و رعيت هزار مرتبه پائين و بالاى زن و مادر و خواهر خودش را جنباند و هيچ شرم نكرد ، بلكه افتخار هم مىكند و مثل اين است اين حرفها را به خودش نزده يا اگر خيلى حيا داشته باشد و حال آن‌كه ندارد خواهد گفت خلقم تنگ شد و من وقتى كه خلقم تنگ مىشود هر چه به زبانم بيايد مىگويم . عباس حرف خوبى زد . گفت شما نصف اين مواجب را به مهدى و جلال بدهيد دست از تمام اين كارها برداشته ده برابر اينها خدمت مىكنند . من هم به حرف او رفته كاغذى باز به جلال بىجلال نوشته دادم زن هاشم كه خواهر جلال است امشب يا صبح زود ببرد . مثلى است مىگويند در جهنم عقربى است كه آدم به مار سجده مىكند و پناه مىبرد . حالا كار ما اين طور شده . از حركات اينها راضى به جلال مىشويم .

صحبت از سپهدار

دوشنبه 4 شهر رجب المرجب - ديروز عصر من پائين گردش مىكردم گفتند ميرزا احمد خان آمد رفت قلعه . عمدا قدرى معطل شدم بعد آمدم در چمن كه صندليهاى طبيعى درست كرده نشستم . فرستادم از قلعه با لطف الله خان نجيب خودمان آمدند . نوكرها يا تفنگها و قطارها جمع بودند . اين‌طور كه ما را مفلوك و « فكسنى » جلوه داده بودند ديد نيست ! پس از خوش و بش درست به چهره‌اش نگاه كردم هيچ او را نديده و از لپهاى تورفته و پيشانى برآمده ، سبيلهاى آويزان ، دستهاى خشن معلوم شد نجابتى ندارد و از اواسط الناس است . قدرى تاريخ حركت خودش را گفت ، حضرت سپهدار همچو فرمود ، بعد همچو تلفن زد ، بعد در باغ مرا خلوت خواست و محرمانه فرمايشات كرد ، اسب سوارى تقديمى رحيم خان را التفات كرد . چنين چنان . من اول جواب گفتم به‌به ، خدا به همچو وزيرى عمر بدهد . در كار جزئى الموت كه آنقدر توجه داشته باشد يقين براى كارهاى عمدهء مملكت آرام و قرار ندارند . خواب و خوراك نمىكند . از اين حرف من بادى كرده مجددا آغاز ستايش كرد . خوب كه اين مرتبه حرفها را زد گفتم مىدانى يا نه ، امروز مملكت ما مشروطه است . من نگاه به حكم وزارت‌خانه مىكنم . شخص مناط اعتبار نيست . مىخواهد آن وزير سپهدار باشد ، مىخواهد ديگرى . بى جا و بىجهت آن