تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3145

مساهمون:

ص٣١٤٥
شنيده و گفته‌ام . من چه در عراق باشم چه طهران براى مرقومات حضرت و الا در غش و ضعفم . [ پايان‌نامهء عميد الدوله ] شاهزاده ملك آرا هم دستخطى روانه فرموده بودند ، اما هيچ مطلبى جز توقيف « شرق » و « ايران نو » و سرگردانى تمام مردم نداشت . خودش هم باز قرقان مىرود . چهارشنبه 28 - احمد خان با همه تكذيبات طهران وارد شد . يك سر رفت فيشان . مهدى سوار آبدارى او شده بود ، جلال و ساير از پس و پيش . اين مأمورها هم بعد از آن كه شش تومان از ايلان ، شش تومان از بوكان ، پنج تومان از مدان ، شش تومان از دهك گرفته به فيشان مىروند . ديگر معلوم نيست احمد خان ناسخ داشت يا پول دادند . اسب كرنگ مرا هم كه خان كوچك بيك سوار شده بود برداشته به سمت شهر رفتند . احمد خان هم ديشب رقعه‌اى از حاكم قزوين روانه كرده كه مشير السلطان رفيق خودمان باشد به اين مضمون : احمد خان براى سرپرستى و اقناع نمودن رعيت را ، به حدود خود آمد . چون اختلاف بين شما و رعايا به طول انجاميده دو نفر مصدق شما ، دو نفر رعايا زودتر روانهء شهر نمائيد تا قرار قاطعى داده شود .

سپهدار و الموت

امان الله خان را امروز فيشان فرستادم . عصر آمد كه احمد خان هم رودبار نزد افراسياب خان رفته از آنجا به بالاروچ خواهد آمد . من از اين ترتيبات عقلم قاصر و حيران است . با اين شكل مىخواهند مملكت درهم و برهم ايران را با آن عظمت و وسعت منظم و مرتب نمايند . اين سپهدار ، اين پدر مشروطه ، اين روح‌بخش ايرانيان كه از يك الموت خراب نمىگذرد چطور از ساير چيزها خواهد گذشت .

نامه به افخم الدوله

حسنقلى مريض شد شهر رفت . افسوس كه قبل از اين حكايات بود . من شرحى به قونسل نوشتم ، به افخم الدوله هم مختصرى كه برادر عزيز شما تصور كرديد من اهل نظام بودم جنگجوئى و سلحشورى از من ساخته است ، تصور باطلى بود . آنها هم كه مرا داخل نظام كردند بعد فهميدند از من جنگجوئى ساخته نيست . وانگهى تقصير هم ندارم من نه دود و بوى باروت به دماغم خورده ، نه شمشير برهنه در صحراى جنگى چشمم ديده . اگر داوطلب آمدن الموت هم شدم اولا گمان مىكردم الموت الموت سابق است كه سى سال تيول ما بود ، از دماغ كسى خون نيامد .
مست بودم اگر گهى خوردم * كه فراوان خورند مستانا