تقصيرات را گردن افراسياب خان مىانداخت . اما مىگفت آدم سادهلوح خوشباورى است . حالا كه نزد شما بيايد ديگر گوش به حرف ديگران نمىدهد . قرار شد بنويسد امشب يا فردا با ميرزا حسن خان قلعه بيايند . من هم عصر قلعه آمدم .
مدال ستارى
چون وقت من كم است از جزئيات و بعضى مطالب مضحك و غيره صرفنظر [ شد ] و مندرج نگرديد . اگر مىتوانستم يا فرصت داشتم خيلى بامزه مىشد . اينها بالاروچ آمدند كه بعد بالا رودبارى را با خود يار نموده حمله به قلعه بياورند . پس از يأس و نااميدى گرسنه مراجعت كردند . جلال نيمتنهء قرمز پوشيده ، كلاه سفيد بلندى به سر با يك عدد زنگال ، سه چهار عدد هم از مدالهاى ستارى و سپهدارى به سينهء پركينه آويخته كه در الموت خيلى نادر [ ست ] و باعث بسى اعتبار او شده بود . سيد علينقى كه از طرف گرماروديها رفته بود كه باعث اين حركات بىمعنى چيست و چرا آمديد ، اگر حكمى داريد ارائه بدهيد . جلال آخرش به تغيّر تمام گفته بود مسلمانان اين تفنگ سپهدار نيست ، دست من است . اين قطار سپهدار نيست ، من بستهام . اين نشانهاى سپهدار نيست ، من زدهام . ديگر چه حكمى چه رقمى بالاتر از اينها مىشود .
جلال نوكر ما
اين پدرسوخته سى سال نوكر ما بود از شاگرد آبدارى و سگبانى تا كارهاى ديگر ، اين هم آخرش . تمام غصهء جلال دو چيز بود : يكى آنكه اسب سوارى نداشت و سردار پياده بود و اين از جلال جلال خيلى كاسته بود . ديگر اينكه مجاهد اسير من شده بود و اسباب كارش را از دستش گرفته بودم . خود جلال را الموتى مىشناسد اما اين مجاهد قوى هيكل را نمىشناختند و جلال او را عمرى درست كرده خيلى كار صورت مىداد .
اگر اين پسره با او بود اين آشوب به اين زودى ساكت نمىشد . خايهء چپ سپهدار او را قلم مىداد ، پيشكار ساعد الدوله . با هزار سوار هم كه البته برابر بود و در جنگها يكى دو هزار آدم كشته بود . جان جلال را من گرفته بودم . بهتر از اين بود كه مجاهد را نگاه داشتم با اسب . اين الموتيها مشعبد و نيرنگباز غريبى هستند .
عامل بلوا
يكشنبه 18 - مقارن ظهر افراسياب خان و ميرزا حسن خان آمدند . ميرزا حسن خان سواركار نيست ، خيلى هم قطور است . پدرش پيش چشمش آمده بود . افراسياب خان آدم