تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3136

مساهمون:

ص٣١٣٦
هنگامه را برپا كردى . خوب است محض جلوگيرى از شر و فساد بالا بيائى . همين‌طور كاغذى به ميرزا حسن خان نوشتم كه من بيرق روس را برپا كردم . نايب الحكومه هستى مسئوليت به عهدهء شما است با دهل و سرنا .

سنگربندى

بعد از اين كاغذها مشغول بستن سنگر شديم . رعيت زوارك تمام فرار كرده خودمان با اين نوكرها هفت سنگر در كوه مجاور قلعه بستيم . اين قلعه زمان صلح ساخته شده اطرافش تمام باغ است . از يك طرف سركوب دارد . سنگ زياد هم در پشت‌بامها جمع كرده ، برجها را هم مزغل درست كرديم . منتظر دفاع تا آخرين قطرهء خون خود [ هستيم . ] مقارن ظهر از ورك آدم آمد كه زن و مرد بهم ريخته و از قرار پيغامات اول به ورك خواهند آمد ، از آنجا به قلعه . درخواست تفنگ و آدم كرده بودند . قدرى گذشت باز آدم آمد ، امان دخيل . تمام زن و بچه زهره‌ترك شد . من ديدم حفظ يك آبادى كه نصف بيشترش اطفال و نسوان است بالاتر از يك عمارت مندرس است . ناهار مختصرى خورده سوار شده به سمت ورك رفتم . به ظاهر قلعه را خالى كرديم ، ليكن محمد على و حمزه على با ولى را با تفنگ و فشنگ در برجها گذاشتم و اين سه نفر آدم رشيد براى تمام اين جمعيت كافى بود . سپردم اگر فتح با آنها شد مجرد هستيد به كوه زده خودتان را به ما برسانيد .

در ورك

ورود ورك جان تازه به قالب بىروح حضرات دميده شد . زنها را اطمينان داده ، مردها را ساكت كردم . در باغ ميرزا على نشستيم . يك « موزر » ميرزا مسيح دارد ، يك « ورندل » منصور ، با دو سه تفنگ سرپر . كمى نگذشت ملا شعبان و ملا على به رسالت از بالاروچ آمدند . جناب شيخ جعفر پسر مرحوم تنكابونى از طهران آمده ورك بود كه از اينجا تنكابون برود . ايشان هم تشريف آوردند . سادات ويكان هم بودند . بعد از معذرتها ملا شعبان بيان كرد در شهر يك مرتبه رسالت كردم مرا بدنام كردند ، حالبه خواستند بفرستند تنها نيامده با ملا على آمدم . جلال مىگويد اولا شما قلعه را تخليه كنيد بعد خودتان از الموت برويد . اسب و مجاهد را هم بدهيد . بعد از خنده‌ها و صحبتها و بيانات خود ملا شعبان از وحشيگرى حضرات و فرمايشات آقا شيخ جعفر من جواب گفتم : اولا قلعه خالى است . آن قلعه و آن شما . ثانيا از الموت نمىروم . به اجازهء شما نيامده‌ام كه به مرخصى شما بروم . در باب اسب و مجاهد ، اين شخص سوار و متصرف بود . الان هم