اينجا است مىگويد مال من است . دعواى شما دو نفر با حاكم يا عدليه يا مالك اصلى اسب كه ساعد الدوله باشد است . هر كارى هم از دستتان برمىآيد كوتاهى نكنيد .
اينها رفتند تا عصر و شب خبرى نرسيد ، مگر قاصد امير اسعد كه اگر كمك لازم است بنويسيد روانه كنم . اما سركردگان قشون ملتى الموت جلال ، مهدى ، محمد و ميرزا برادر و عموزادهء جلال ، سيد قوام برادر سيد بزرگ غفار و چند نفر ديگر . جمعيت از اندج ناحيه و فيشان ناحيه ، جمعى كوشكدشتى و يارفى را هم به زور آوردهاند . اما اسلحه سه تفنگ سرپر يكى جلال دارد يكى مهدى . يك تفنگ هم از ميرزا على اكبر پسر قاضى جبرا گرفتهاند . داس ، دست غاله و چماق . رعايا را تمام به عنف آوردهاند موسم علفچينى است . من ماهى بيست و پنج هزار مىدهم كسى پيدا نمىشود هيزم بياورد . آزوغه هم هيچ ندارند .
گريه مثل ابر بهار
شب آدمها و وركيها به سنگرها رفتند . ما در بالاخانهء كدخدا حسنعلى مقتول نشسته بوديم . صداى يا حسين بلند شد و گفتند از بران گذشته به سمت ورك آمدند . مردها رفتند ، زنها هجوم به سر من آوردند . آه و ناله و گريه مىكردند ، مثل ابر بهار . هر قدر من دلدارى و اطمينان مىدادم ساكت نمىشدند . حالا ياد پارسال هم افتاده بازماندگان مقتولين فرياد به ندبه و گريه بلند كردند . يك عزاخانهء مفصلى شد . اين هنگامه برپا بود تا متواترا آدم آمد كه ابدا كسى نيامد . اين فرياد يا حسين از شدت جوع است . حالا اينها آمدند اجازه بدهيد برويم تمام را از بالاروچ خارج كنيم . اصرار هم داشتند . اما من مانع شدم . براى آنكه بالاروچى تقصير ندارد و الان هم حمايت نمىكند . تمام درب خانهها را بسته حضرات ويلان ماندهاند . شب ما به اين شكل گذشت .
عين السلطنه را مىخواهيم بيرون كنيم
صبح جمعه 16 - ميرزا حسن خان نوشته بود من نايب الحكومه نيستم تحصيلدارم .
ديشب هم آنچه به حضرات نصيحت كردم كه اين حركت شما بىمعنى و پوچ است گوش نداده آمدند . افراسياب خان نوشته بود هرقدر به شما نوشتم گوش نداديد ، چشم خودم بالا مىآيم . در اين بين رسولى از طرف حضرات آمد با مكتوبى . اولى گفت گرسنه هستم نان بدهيد . بعد پاكت را داد . آنها به وركيها نوشته بودند ما به شما و اهل ولايت نزاعى نداريم . عين السلطنه را مىخواهيم بيرون كنيم . اينها جواب نوشتند اگر اينطور بود مىخواستيد اول قلعه برويد ، چرا بالاروچ آمديد . ثانيا ما قوهء خارج كردن او را نداريم ،