ستار خان ضد تقىزاده
ميرزا مسيح مىگفت گيلان دكاكين را آتش زدهاند ، جمعى از مجاهدين را كشتهاند .
طهران هم بمب انداختهاند ، سپهدار و سردار اسعد هم رفتهاند چاله هرز ، استعفاى جدى دادند . سردار ملى و سالار ملى هم بر ضد تقىزاده و هفت نفر از وكلا هستند .
قبا قرمز
اين الموتيهاى ما هم گويا طهران و قزوين را شلوغ ديده آمدهاند تا به ضرب شست خود باز قتل و غارت و تحصيل منافعى و پولى كنند مثل پارسال . اين قبا قرمز را هم حبيب الله ثانى كرده و پيش جنگ قرار دادهاند ، افسوس كه گرفتار شد .
جلال يك تفنگ « ورندل » و شصت فشنگ دارد . مهدى هم يك « ورندل » كوتاه و پنجاه فشنگ . خود ولى بيك تفنگ ندارد همان قباى قرمز و كلاه سفيد را جلال كافى ديده الحق از چندين توپ « شنيدر » هم بيشتر رعب به دلها انداخته است . خوب شد من اين بيچاره را به قلعه آوردم و الّا زودتر از حبيب الله كشته شده بود . در حقيقت جانش را خريدم . اگر وركيها بين راه او را ديده بودند يا بيچاره غريب بود و آنجا رفته بود حكما كشته بودند . آن پدرسوختهها هم اين احمق را براى همين آورده بودند و بدون اسلحه با آن دستور العملها روانه كرده بودند ، سهوا يا عمدا مقتول شود . اسباب كار براى خود قرار بدهند . مجاهد آدم سپهدار رعيت او مىرفت تنكابون گرفتند و كشتند .
مدان
جمعه نهم - جوابهاى ما مهمل و لايعنى رسيد . امروز صبح غلامباشى و ميرزا مسيح رفتند فيشان نزد سيد . قرار شد من هم مدان بروم سيد را آنجا بياورند اصلاحى بشود . از ديشب تب كرده بودم و بعد از رفتن حضرات شدت كرد . لاعلاج چهار ساعت به غروب مانده سوار شدم . پلها را آب برده ، راههاى بغله خراب است . من به آب زدم تا كفل اسب را آب گرفت . به زحمت و صدمه بلكه مخاطره گذشتم . نوكرها هيچ كدام جرأت گذشتن نكردند . من تك و تنها آن سر آب ماندم ، اينها اين سرآب . بعد از پائين بالا دويدنها هر يك راه خود را گرفته و رفتيم . تب شدت كرد ، تشنه شدم آب نبود . به مرارت زياد يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد مدان شدم . سه نفر مرد بيشتر نبود . زير درختها افتادم .
شب تب قطع شد . رعيتها جمع شدند . بعضى را هم از زير سنگها آوردند . خانهء جلال بودم . زنش شيرزنى است با غيرت و حميت . پارسال تمام دارائى آنها غارت شد . خود