چنگ من مىشود . اما در رعيت بودن سپهدار و نوكر بودنش پيش ساعد الدوله شكى باقى نماند . منتهى به طمع با جلال آمده . خيلى ترسيده بود دلدارى دادم . چاى نخورده بود گفتم دادند . خسته بود غذائى دادند و خوابيد .
باز پدرسوختهها كار دست ما دادند . امان از حيله و نيرنگبازى الموتى . با اين كلاه سفيد و لباس قرمز يك آشوبى برپا كردند كه آن سرش ناپيدا . از طهران و قزوين مأيوس شدهاند اين نيرنگ را روى كار آوردند . اما من ابو القاسم خان نيستم . امسال هم پارسال نيست . رنگ و روئى انشاء الله ندارد ، زود مضمحل مىشود .
نامه به شيخ محمد على
چهارشنبه هفتم - كاغذى به سيد بزرگ و عريضهاى به جلال عرض شد ، نيش و نوش ، بيم و اميد . دادم محمود برادر محمد كلانى پسر عموى جلال برد . وركيها هم چيزى نوشته دادند برادر رمضانعلى برد كه همهء آنها حالا آنجا جمع شدهاند . يك كاغذ هم براى ملا يوسف و بالاروچيها نوشتم موسى برد . يك كاغذ هم براى شيخ محمد على بعد از اين مدت . محض اينكه جلوگيرى از فتنه و شرّ و قتل و غارت شود خدمت شيخ عرض شد . « ما بد ، متعدى ، ظالم آيا به عقيدهء شما آنها كه پارسال فرستاديد و الان روانه فرمودهايد متمدن و عادل هستند ؟ تازه الموت منظم شده بود ، بعضى خيالات خوب هم داشتم كه به سمع شما مىرسيد ، فعلا نظم گسيخته مردم متوحش و متوارى [ اند ] . اگر صدمه و خسارتى وارد شود [ مربوط ] به من نخواهد بود . باز رعيت فقير گرفتار مىشود .
شما كه حامى آنها خودتان را مىدانيد اينطور صلاح ديدهايد . آن شما ، آن رعيت . من به حق خود مىرسم دير يا زود . شب بلند است و قلندر بيكار . خدا به شما توفيق بدهد . »
وضع قزوين
مشهدى آقاسى شب از راه طالقان به سمت قزوين مىرود . موسى و حمزه على هم معلوم شد دستگير نشده آمدهاند ايلان . غروب صادق آدم رفعت السلطان آمد . هيچ كاغذ نداشت . مىگفت شهر شلوغ است . خمسه را گرفتند حالا به سمت قزوين مىآيند .
صدق الدوله هم با آنها همراه است . به قدر صد نفر هم قراچه داغى آمده در قونسل خانه منزل كردهاند . قدرى سرباز و سوار از طهران آمد . اول رفتند تا سيادهن ، بعد مراجعت كرده به شهر آمدند . دروازهها آدم گذاشته [ اند ] . شب و روز سوار و سرباز گردش مىكند .
همه كارها با قونسل است . عدليه خبرى نيست . مردم خيلى متوحش هستند . من هم زنم را برداشته آمدم ( صادق اهل سيلكان است ) . طهران هم شلوغ است .