نصيحت كردم ، دلالت كردم . خيلى خوب شد رفتم . براى اينكه دل براى آنها باقى نمانده بود . حال گرمارودى كه اين باشد واى به حال جاهاى ديگر . تمام مردم متوحش شده خيال مىكنند مثل پارسال مىشود . امشب يقين دارم نصف جمعيت الموت خواب نرود .
وركى رشيد
از آنجا آمدم قلعه . ديدم تمام وركيها با بيل ، كلنگ ، چماق ، قمه ، تفنگ ، تپانچه جمع هستند . الان بايد اذن بدهيد برويم فيشان . يك ساعت تمام با آنها صحبت كردم . تا راضى شدند نروند و ميرزا مسيح كاغذى به آنها بنويسد . خود من هم بنويسم صبح قاصد ببرد .
اگر متفرق شدند فبها و الّا اينها هم بروند تقاص خونهاى خود را بكنند . وركيها رشيدند و اغلب نوكر باب نزد بادكوبهايها . اسلحه هم امسال خريده و آوردهاند . چون پارسال دو نفر از آنها كشته شده و خيلى غارت شده حالا مىخواهند تلافى كنند .
از الموت بگذريد
باز من بيچاره گرفتار شدم . نمىدانم هفت خان رستم است يا « آوانطورهاى » « 1 » دون كيشوت . گاهى با زن جادو و اژدها جنگ كنم ، وقتى با آسياى بادى و گلهء گوسفند .
كاغذجات شهر نوشته شده بود . اينها هم علاوه شد . به قونسل هم نوشته اينها دور نيست زد و خورد كنند . خطرى باشد ، يا حكومت جلوگيرى كند يا خودتان ! به طهران هم نوشتم و قسم دادم دست از الموت بكشيد . شش ماه است زحمت مىكشم دو هزار تومان خرج كردم ، تازه رفته بود منظم شود اين حقه را به كار زدند . باز پنج ماه زحمت بكشم دو هزار تومان ديگر خرج كنم چند نفر از تنكابون خواهد آمد . بگذريد از الموت كه جز زحمت و ضرر فايده و ثمرى نخواهد داشت !
گفتند حمزه على و موسى را از آتان گرفته بردهاند فيشان . شب ولى بيك را استنطاق كردم معلوم شد جلال اين پسره را فريب داده كه بيا برويم الموت هزار تومان به تو مىرسانم . دو دست لباس هم از توپچيها گرفته با يك اسب كه مىگويد مال ساعد الدوله است . پياده و سواره آمدهاند قزوين تا ميرزا احمد خان نايب الحكومه بيايد ، او نيامده به اغواى شيخ محمد على با مهدى و درويشعلى و چند نفر الموتى آمدهاند فيشان . آنجا سيد بزرگ استقبال كرده ، زنده بادها گفته ، فورا مىروند سرخه كوله ، بعد شب را باز فيشان . امروز او را با اين دستور العمل و پيغامات به اين سمت روانه مىكنند كه گرفتار
هامش
( 1 ) -Aventure- حادثه .