چه من حضرات را استنطاق كردم چيزى جز اين نفهميده بودند . امروز مقارن ظهر گفتند يك نفر قزاق سواره و دو پياده از آن سمت رودخانه گذشت . قدرى گذشت گفتند ده نفر بودند . باز خبر آوردند نايب الحكومه از طهران با بيست قزاق و مجاهد با جلال و مهدى و درويشعلى آمده ده به ده گردش مىكنند كه كسى قلعه نزد فلانى نرود ، اجاره ندهد ، ماليات ندهد . حكم حكم سپهدار اعظم است . من بعضى را قبول و اغلبى را رد كردم .
نوكرهاى الموتى ما زهرهشان را آب كرده بودند . اين ابو القاسم هم در هر كار زرنگ است . اما هيچ دل ندارد و بسيار ترسو است .
به سوى گرمارود
چرتى زدم . چون گرمارود براى تعيين كدخدا گفتگوها شده بود نيتم از صبح اين بود آنجا بروم . اما ابو القاسم متصل بهانه براى من مىتراشيد . من سوار شدم با سه نفر و غلامباشى . در اين بين گفتند قزاقها گذشتند . من به سمت پائين روانه شدم . از هر كس پرسيدم گفتند كسى را نديديم . لهذا رجعت كرده به سمت گرمارود . در كلان گفتند قزاق اينجا است . گفتم صدا زدند آمد . ديدم يك نفرى است نيم تنهء قرمزى از مال سوارهاى امير بهادرى كه حراج كردند بر كرده ، كلاه سفيدى سر نهاده ، با يك زنگال . [ گفتم ] شما كى هستيد . [ گفت ] مجاهد آدم سپهدار . اينجا چه مىكنى . آمدهام ببينم حرف شما با رعيت چيست . ترا كى فرستاده . آقاى سپهدار . كجائى هستى . بيرون بشمى كلاردشتى ، رعيت مخصوص خود آقاى سپهدار . با كى آمدى . با جلال نايب الحكومه ، از عقب است . توى دهات من چه كار دارى . تحقيق مىكنم اما پيش شما مىآمدم . راه قلعه كه اينجا نيست . بلد نبودم . گفتم خوب سوار شو و به غلام باشى گفتم آقا را ببر قلعه تا من بيايم .
خودم رفتم گرمارود معلوم شد آنجا هم رفته همانطور سواره جلوى خانهء كربلائى خانبابا گفته هر كس قلعه برود خانهاش غارت [ مىشود ] ، خونش حلال [ است ] .
نايب الحكومه بايست قزاق و مجاهد آمده در فيشان است . همينطور در دهات ديگر .
اين رعيتها هم كلاه سفيد و قباى قرمز را ديده رنگ و روها را باخته نزديك است سكته كنند .
در باغ ميرزا على اكبر پياده شدم . در اين بين ميرزا مسيح وركى هم از تنكابون وارد شد . رعيت جمع شده . « ديسكور » « 1 » مفصلى كردم . همه را دلدارى دادم ، آرام كردم ،
هامش
( 1 ) - نطقDiscour.