غسل شما تا وقتى كه او راضى نباشد صحيح نيست و اين صحبت آخر خيلى به آنها اثر كرد . يك مرتبه صداى همه بلند شد كه خير ما حضرت و الا را دوست داريم . رعيت او ، مطيع او ، چاكر او ، بندهء او هستيم و از هيچ كس هم واهمه نداريم تا شما را داريم .
مجلس اول ما تمام شد رعايا رفتند . اما دو تا دو تا ، سه تا سه تا به همديگر نزديك شده و حرفهاى مرا مىگفتند كه خاطرشان نرود . عيب ندارد چندى بگذرد من خطيب يا واعظ خوبى مىشوم . اينجا مشق كنيم شايد در طهران به درد بخورد . كار ديگرى كه از دست ما ساخته نيست . ناهار خورده شد . اين كدخدا هاشم را هم خواسته بودند بكشند .
با جمعى ديگر از اهل ده فرار كرده بود . آن وقت اموالش را بردند و مبلغى پول گرفتند با يكى دو قاطر از رعاياى ديگر . هر ده ما كه همان كدخداى قديم را دارد فى الجمله خواهان ما هستند و مىشود كنار آمد . هر جا كشته شده يا عوض شده باعث زحمت است .
نامهء افراسياب خان
تا عصر يكى دو سه مجلس كوچك هم مواعظ گفته شد . ملا محمد تقى و شيخ موسى كوچنانى تا شب نزد من بودند و شكايت از شيخ محمد على و سيد بزرگ خيلى مىكردند . در اين بين سر و كلهء آخوند ديگرى پيدا شد . گفتند حاجى عبد العلى شمسى كلايهء رودبارى است . بعد احوالپرسى پاكتى از افراسياب خان داد كه تشريف مىبردند زر آباد اين پاكت را داده و گفتند زود در صاين كلايه خدمت شما برسم . باز كرده ديدم نوشته است جواب عريضهء ديشب نرسيد . جمعى از اهالى فيشان و اندج رود آمده شكايت دارند كه شما آنجاها ميل داريد برويد . خوب است فسخ عزيمت كنيد تا نايب الحكومه بيايد . حقوقات شما را قانون مىگويد نايب الحكومه بگيرد ، قانون نمىگويد اسباب توحش بشويد . استدعا دارم نرويد . خيلى از قانون صحبت كرده بود .
آخرش هم نوشته بود از طرف صدق الدوله كارهاى الموت به من راجع شده . من خيلى اوقاتم تلخ شده آنچه مىخواستم گفتم . حاجى عبد العلى گفت اوقات تلخى نكنيد ، به خان مشتبه كردهاند . مرا براى همين فرستاده از صاين كلايه تا اينجا آمدم تحقيقات كردم احدى با شما طرف نيست . توهم هم كسى نكرده . من گذشته از همجوارى و اطلاعات خارج حالا از اين تحقيقات يقينم شده مفسد سيد بزرگ است و شيخ محمد على رعيت تقصير ندارد . از شما هم ناراضى نيست . بعد از دعواها صلح كرديم و شب حاجى عبد العلى را نگاه داشتم ، از ملاهاى محترم رودبار است ، خيلى معقول و مؤدب و چيزفهم .