تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3075

مساهمون:

ص٣٠٧٥
بوده فزون‌تر ز جاه و جاى اتابيك * چشم‌گشا و هماره بيت مرا خوان مسند غيرى كه ز آن تو گشته امروز * روز دگر مال زيد و خالد و عمران گريه نما بر چنين وزير پر از وزر * حاصل خود را بدان يكسر خسران « 1 » طاق انو شيروان و مداين ديدم * جاى سفهيان شده است و راه شغالان راحت دنيا چو خواب خوش كه نمايد * يك نفسى بيشتر نباشد مىدان اف به تو دنيا كه هوش و عقل ربودى * هيچ عوض بر كفم ندادى تاوان « 2 » هر چه گرفتى نبود بهتر از عقل * آه ز دستم برفت بهتر سامان چند خرامى كه از حرام‌خورى شام * از دل خونين بپوش تو توزى و كتان فصل خزان را به يادآور آخر * آخور خود را ببين و نعمت الوان اين دل خود را مبند به دنيا چندى * تا كه به آخر شوى ز مردان خندان روز جدائى به اين سراى به ياد آر * تا نبرى رنج و غصهء چندان شاه چو دل بركند ز عشرت و شادى * زرّ و جواهر تواند ريزد و انبان مرد چو قامت به عدل كند راست * كى بتواند كه سرزنش كندش دان كرمك غز را ببين كه در خرگاه * جوان كه بجنبد به رنج افتد و نالان نخل به هر جا پرد كه برد شكوفه * زحمت وى ترش كند ترا لب و دندان باد مكن زير بال و يال مكن راست * كاين دو صفت خاصه هست ز حيوان آن‌كه زبر دست بايدش ز تواضع * خفض جناحى نمود به زيران شارب خود را دراز و پهن نمودى * اين نه دليل است كو ببر ده رقيبان « 3 » اين گل سورى كه در ميان چمن سوخت * نيست مساوى مبين به خار مغيلان قوس قزح در هوا چو زور مكاشف * سخت دليلى بود نشانهء باران پشه و كژدم چو در زمين شده پيدا * هر دو نشان است از فرار زمستان شاه ابر تخت سلطنت چو برآيد * رجم كند ديو و رحم به انسان مار چو بر دوش شاه خواست سوارى * ويژه چو شه شد مطيع و بندهء فرمان ضحك نبايد نمود عهد چو ضحاك * گريه همى لازم آمد به لشكر موران ما همه موريم زير سم سمند است * راه به ماران مده عزيز عزيزان
هامش
( 1 ) - از ميرزا نصر الله خان مشير الدوله صدر اعظم حكيم شكوه مىكند . ( حاشيهء مؤلف ) ( 2 ) - در اين بيت اقرار حكيم در بىشعورى خود است . ( حاشيهء مؤلف ) ( 3 ) - مقصود عين الدوله است . ( حاشيهء مؤلف ) .