پرس چرا حاكمت فروخت رعيت * جاى شبانان مده تو به گرگان
آصف « 1 » خود را بخواه آه واسف چيست * حيف نباشد كه ملك گردد ويران « 2 »
بر سر هر كار نه تو مردم هشيار * ريح عواصف بكند اى شه ريحان
از اثر مردم مزور بىدين * كاخ فريدون شكست و هم بن بذران
شاه چو ظالم بود يقين و مسلم * هست چنين شاه سايهء شيطان
گفت كه يزدان عبادت من كن * هر كه پرستندهء خداست نمازان
شاه نوازنده هست زنده به گيتى * ورنه به دوزخ روان اوست روانان
اى شه نيكو خصال قافلهء عقل * از اثر ظلم وى به كوه و بيابان
بلكه تو آرى به شهر و جمع نمائى * هر كه ببينى ز كرد خويش پشيمان
محنت ايام و روزگار غمانگيز * تفرقه آورده در گروه يتيمان
مردم هشيار زير سنگ چو گندم * هيچ نزيبد چو خاك لعل بدخشان
گوهر و الماس زير سنگ گذارند * زينت افسر كنند عقرب كاشان « 3 »
شاه چو كژدم به جاى لعل نشاند * عقل بپرّد از او چو باز شتابان
زود ببابد گزيد حكمت بسيار * منتخب شه ضرور جوق حكيمان
مجلس پرنور از حكيم و خردمند * جمع ببايد نمود خيل دبيران
شور نمودن ضرور از همه دستور * دور نمودن ز كار هر چه ستوران
باغ چو بى گل شود چه حاصل از آن كشت * راغ چو پرگل شود به است بيابان
خار چو گيرد مقام آن گل خوش چهر * خاك به سر بايدش خديو خراسان
كس نشنيدم به زاغ طعمه دهد دل * يا كه جگربند نزد اژدر و ماران
قهر و غصب را به دوست هيچ نشايد * دشمن خود را ببايد كردن غدران
گوهر و ياقوت كس به گردن احمق * كرده حكيمى چرا ستايش نادان
روى جهان جمله سير كردم و ديدم * جهل سياه است و شوم ، دور شو از آن
گر تو بخواهى يقين معاينه بينى * عين پريشنده در ميان فريمان « 4 »
شاهد حاضر ببين و عبرت برگير * هيچ نيارزد به فلس عزت هامان
اى كه به مسند نموده فخر و تكبر * پيش ز تو برنشستهاند در اين خوان
هامش
( 1 ) - مقصود حكيم آصف الدوله است و آن حكايت اسراى قوچان . ( حاشيهء مؤلف )
( 2 ) - اتابك امين السلطان منظور حكيم است . ( حاشيهء مؤلف )
( 3 ) - كنايه از كاشىهاست كه اطراف شاه بودند . ( حاشيه مؤلف )
( 4 ) - مقصود عين الدوله است . ( م . سالور )