باغبان عادل از باغات خود گلها برد * گر بود ظالم نخواهد برد الا او شجن
راستى اى باغبان پرهيز كن از كار بد * نيك بنگر در افق پيداست آثار فتن
گر ز تو بگذشت همچون ديگران بهراس سخت * چيست جانا حاصل مسروقه و حرف غبن
اين مثل مشهور باشد در عرب هم قول فرس * راستى گويم كه فى الصيف ضعف اللبن
بهر تاريخ سفيهان بايدم گفتن دو بيت * تا بماند در جهان از بهر تهديد و لعن
مرد بايد آخرت بيند نه آخورّ حمار * با تو مىگويم ز سوز دل همى حرفى تقن
پند لقمان مىكنم تلقين اگر خواهى بنوش * نوش دارو آرمت ، حاتم بباشى يا معن
ترك لذت كن كه لذت ناخوشى است * اين جهان حتما جحيم است يا مشن
مرد بايد راح و راحت را كند دايم ترك * از خشن مطعوم سازد ، ساز خود دارد مأن
هر كه ديبا پوشد و دنيا بخواهد بهر ناز * گوهر خود را كشاند زير سرگين و پهن
من ز طبطاب جهان چون گوى در تاب و تبم * بايدم تدبير بنمودن بسازم با دخن
اين قصيدهء « باغبانيه » مملو از پند و حكمت است . لغتهاى غريب و عجيب هم خيلى دارد . افسوس مظفر الدين شاه زود مرد و الّا با وجود اين نصايح خوب باغبانى مىكرد .
يكى دو قصيدهء مفصل ديگر هم هست انشاء الله در موقع بيكارى انشاد مىشود .
صلح لاهى
همعصر محترم صدر السلطنه آقاى ارفع الدوله پرنس صلح است . او اشعار خودش را با خطوط ممتاز و آب طلا چاپ و به تركى ، فرانسه ، روسى ترجمه [ و ] به اقطار عالم روانه مىكند . چند جلد هم براى حضرت و الا فرستاده . بدبختانه از اشعار او چيزى حفظ ندارم مگر مطلع قصيدهء صلحيه كه مىگويد به چهل زبان ترجمه شده :
آوازهء صلح لاهى * بگرفت ز ماه تا به ماهى
گلّهء الموت
گلهء وناشى آمد بگذرد و برود به سمت عراق . در اين موسم علف تمام است . گوسفند الموتى از هرجا باشد به سرعت تمام از چاله و ورس گذشته به دهات كوهپايهء « 1 » قزوين كه رو به جنوب و آفتابرو [ ست ] و علف بيرون آمده مىرود . سه هفته چهار هفته مىماند تا علف ييلاقات اينجا كمى سبز شود و مراجعت مىكند . من گفتم جلو گله را
هامش
( 1 ) - اصل : قوهپايه ( قهپايه )