شكر اللّه را سه روزه شهر در عدليه حاضر كنم . دو پسر شكر الله تنكابون رفته بودند . اين پيرمرد و دو زن ديشب شام خود را به مأمورين داده بودند . روز هم چيزى نخورده اين همه راه را هم پياده جلوى اسب مأمورين دويده بودند . اينجا كه آمدند رمقى در بدن نداشتند . نوكرها گفتند كه نمىدانست نان را به كجا بگذارد و چه قسم بلع كند .
در اين بين زكريا پسر آشپز ما كه رفته بود از يعقوب كدخداى وناش به جرم اينكه چرا ديدن از فلانى كردهاى پانزده هزار به حكم مهدى گرفته بود پيدا شد . اين پدرسوخته را هم دادم زدند و حبس كردم تا پانزده هزار را بدهد . بعد از اين كتككاريها قدرى حال آمده نفسى كشيدم .
امروز زن درويشعلى از گرمارود آمد ضامن پسرش شد . چند هزار فحش هم به پدر و پسر داد كه جوانمرگ شدهها نمىگذارند آسوده باشيم . پير بود و ترحم كردم . همينطور مادر زكريا آشپز ما كدخدا صفر را آورد شفاعت كردند . امروز كار من نجارى بود . چند صندلى طبيعى در چمنزارى زير قلعه با محمود نجار درست كرديم . حسن و صفرعلى هم چند بوته كه خيلى درهم برهم بودند تراشيده صاف كردند . تحصيل هيزمى هم ضمنا شد .
اشعار صدر السلطنه
جمعه 20 - روزى كه مىآمدم جناب افخم الملك براى روز بيكارى مجموعهاى از اشعار آبدار جناب حاجى صدر السلطنه التفات كردند . چندين مرتبه قرائت كرده هر دفعه بابى از حكمت بر رويم باز و اين چكامهء غرّا كه مقابل گوهر گرانبهائى است تمام اشعارش منتخب و هرقدر من سعى كردم و خواستم به اختصار كوشيده چند بيتى از ميانه جدا كنم ديدم ممكن نمىشود . تمام شاه فردست و تمام حكمت و نصيحت . لذا يكى [ مثنوى و يكى ] قصيده را مىنويسم تا خواننده لذت ببرد و اين مجموعه از درج اين چنين اشعار شعر گردد .
بيا ساقيا مى بياور سه رطل * كه تا يك سره دربرد هوش و عقل
نبينى كه دنيا ندارد وفا * گلش بىثبات و گذارد جفا
يك امشب كه در نزد يارم خوشم * چو دور از تو باشم همه آتشم
صراحى بياور سراجى فروز * كهن دلق پاره به سوزن بدوز
دلپاره بايد بدوزد شراب * از اين دل كه خواهد بگيرد لباب
تفو بر تو اى چرخ وارونه كار * دل اوليا از تو پرتيغ و خار