تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3037

مساهمون:

ص٣٠٣٧
دل آزاد مانند سرو سهى * همى دور از جاهل و ابلهى به اميد عفو خداى غفور * بنوشد مى و دزد باشد نفور دل راستگو نزد دانا برد * ز هر ناكسى تا تواند برد شهان را ندارد بسى انتظار * كه الطافشان نيست با اعتبار ز قرب شهان تا توانى گريز * كه عاقل نخسبد به شمشير تيز به شيران نه دانا كند دوستى * كه مغزى نبينى به هر پوستى

قصيدهء باغبانيه

و له ايضا طيب الله فاك
راستى اى باغبان ببريدى اين گلها چرا * شخص دانا كى برد سرو سهى بهر زمن از گل و نسرين مزين بايدت كردن رواق * كى كند عاقل رياحين بهر بستان در ذفن عيد لنبان منعزل بستان پر از صوت وزغ * جامهء گل چاك چاك و پرغبار و پردرن ( چرك ) گردن گل را به زير منت دو نان چرا * خسته كردى خفتى دادى به زير هر رسن نرّخرها بىرسن سر داده‌اى در باغ و راغ * دست و پا بر فرق گلها مىزند با يك زفن ( رقص ) حق ستاند باغ را از تو كه نادادى تو فرق * در ميان خوب و بد يا سرد آب و يا سخن واقعا اى باغبان حيفت نيامد از گلى * صاحب افغان به دو از ديگران بودى اسن جمله اعضايش بريدى كردى او را تشنه‌كام * آب جو و آبرويش را گرفتى با خشن آن بساط نرگس و آن لاله‌هاى زعفران * جاى هر يك جاى دادى افعى و مار و تنن حاليا باغ تو ديگر كس گرفت اى باغبان * يادگار از تو بماندى روى زانوها ثنن ( پنبه ) كامگارا ، باغبانا خوان درست * اين قصيده گوش بر درّ گران پرثمن كس نهال زشت را با آن ثمرهاى چو زهر * باغ خود محروس بايد كرد با سور و حصن تا نيايد غول و دزد بدصفت مانند « بُز » * تا نگيرد نونهالت يا كه انبانت خدن باغ پرآفت چه حاجت كى برآرد سيب و به * باد مسمومى ندارد بوى يوسف پيرهن آن نسيم خلد اخلاق تو بار آرد به باغ * نور روى تو زدايد تارى و ظلم و و جن من برفتم هند و ديدم « هاى كرت » انگليس * طوق ذلت ديده‌ام در گردن شاه دكن تا نباشد لشكرت با عدل زر را سر ببر * گردن زر را بزن تا زر بگيرى بىرهن با مروت ثروت آيد ، نى به ظلم تيره‌رو * هم حكيم‌آور كه حكمت دولت آرد بس رزن باغبانا اره و تيشه ببايد داشت ليكن نى ز قهر * اره را بگذاشتن در پشت اشجار كهن تيشه‌ها بر ارغوانان مىزنى از راه جهل * مثمران حنان بيارد در حديقه بىمنن تيشه را بر خار زن خارا برون كن از زمين * تخم حنطه بهر غبطه پاش و بر صحرا فكن