دل آزاد مانند سرو سهى * همى دور از جاهل و ابلهى
به اميد عفو خداى غفور * بنوشد مى و دزد باشد نفور
دل راستگو نزد دانا برد * ز هر ناكسى تا تواند برد
شهان را ندارد بسى انتظار * كه الطافشان نيست با اعتبار
ز قرب شهان تا توانى گريز * كه عاقل نخسبد به شمشير تيز
به شيران نه دانا كند دوستى * كه مغزى نبينى به هر پوستى
قصيدهء باغبانيه
و له ايضا طيب الله فاك
راستى اى باغبان ببريدى اين گلها چرا * شخص دانا كى برد سرو سهى بهر زمن
از گل و نسرين مزين بايدت كردن رواق * كى كند عاقل رياحين بهر بستان در ذفن
عيد لنبان منعزل بستان پر از صوت وزغ * جامهء گل چاك چاك و پرغبار و پردرن ( چرك )
گردن گل را به زير منت دو نان چرا * خسته كردى خفتى دادى به زير هر رسن
نرّخرها بىرسن سر دادهاى در باغ و راغ * دست و پا بر فرق گلها مىزند با يك زفن ( رقص )
حق ستاند باغ را از تو كه نادادى تو فرق * در ميان خوب و بد يا سرد آب و يا سخن
واقعا اى باغبان حيفت نيامد از گلى * صاحب افغان به دو از ديگران بودى اسن
جمله اعضايش بريدى كردى او را تشنهكام * آب جو و آبرويش را گرفتى با خشن
آن بساط نرگس و آن لالههاى زعفران * جاى هر يك جاى دادى افعى و مار و تنن
حاليا باغ تو ديگر كس گرفت اى باغبان * يادگار از تو بماندى روى زانوها ثنن ( پنبه )
كامگارا ، باغبانا خوان درست * اين قصيده گوش بر درّ گران پرثمن
كس نهال زشت را با آن ثمرهاى چو زهر * باغ خود محروس بايد كرد با سور و حصن
تا نيايد غول و دزد بدصفت مانند « بُز » * تا نگيرد نونهالت يا كه انبانت خدن
باغ پرآفت چه حاجت كى برآرد سيب و به * باد مسمومى ندارد بوى يوسف پيرهن
آن نسيم خلد اخلاق تو بار آرد به باغ * نور روى تو زدايد تارى و ظلم و و جن
من برفتم هند و ديدم « هاى كرت » انگليس * طوق ذلت ديدهام در گردن شاه دكن
تا نباشد لشكرت با عدل زر را سر ببر * گردن زر را بزن تا زر بگيرى بىرهن
با مروت ثروت آيد ، نى به ظلم تيرهرو * هم حكيمآور كه حكمت دولت آرد بس رزن
باغبانا اره و تيشه ببايد داشت ليكن نى ز قهر * اره را بگذاشتن در پشت اشجار كهن
تيشهها بر ارغوانان مىزنى از راه جهل * مثمران حنان بيارد در حديقه بىمنن
تيشه را بر خار زن خارا برون كن از زمين * تخم حنطه بهر غبطه پاش و بر صحرا فكن