تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3036

مساهمون:

ص٣٠٣٦
عجب از كسى كز تو آورده عجب * دهانش ببايست پر كرد سرب تفاخر به گيتى به مردم قبيح * غلط رفته‌اى با تو گويم صريح بينداز اين كبر و عجب از سرت * و گرنه خلاف اندر است مادرت شراب كهن بر من آورد مى * كه مى را ننوشد مگر آدمى ابل يا غنم كى بنوشد مدام * كه آدم بيارد چنين راح دام من ار مىخورم با دف و چنگ و نى * به ياد آورم جشن كاوس كى نه جم ماند و كاوس ، نى بختيار * كجا دست من باشد اين اختيار به تقدير ايزد همى مى بيار * رز جم ، دم خسرو و كى بيار به فصل زمستان ز مستان دريغ * اگر مىكنى مىكشم تو به تيغ به ديجور شب جام خورشيد سان * ضرور است ظاهر شدن اين زمان به روى جوانان در اين تار شب * ببايست نوشيد مى با طرب چه لؤلؤى دندان چه ياقوت لب * به چشم من اندر نماند طلب دل بيقرارم ز تو كامياب * شب تار ما را توئى آفتاب محمد على شاه گيتىفروز * به تخت كيانى نشسته به روز تو گوئى كه مهر از افق زد تتق * كه روشن شده در جهان هر طرق به تخصيص ايران كه چون شام بود * كه هر پير و برنا چه ناكام شد به ويژه حكيمان روشن‌ضمير * كه از باستان دلخور شرّ و خير ببستند لبها ز گفتار نغز * چو ديدند مردم تهى گشته مغز ز قرعف دلم زنده شد ساقيا * كه العفو گويم چو نوشم بيا اگر زنده مانم به فصل بهار * زر خود به زر برشمارم هزار هر آن چيز دارم به زر مىدهم * سر خويش بر پاى زر مىنهم شكم خمره سازم به آورد مى * كه اشكم فزون است هنگام دى چو فرخ كسى كو به هنگام خواب * به نزديك آرد مى و هم رباب به معشوقه سازد همه روى خويش * كنار بخارى كبابى به پيش دل خود ز دنيا فراغت دهد * حساب ده و هم زراعت كند بخندد به اين مردم بو الهوس * بگويد ز دنيا مرا اين و بس سرش خم نسازد بجز پاى خم * كه تا نشنود هر ز ناكس كه قم پياله به دست و . . . « 1 » بيا * نه منت به گردن نه زنجير پا
هامش
( 1 ) - يك كلمه ناخوانا .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3036 | قهرمان ميرزا عين السلطنه