عجب از كسى كز تو آورده عجب * دهانش ببايست پر كرد سرب
تفاخر به گيتى به مردم قبيح * غلط رفتهاى با تو گويم صريح
بينداز اين كبر و عجب از سرت * و گرنه خلاف اندر است مادرت
شراب كهن بر من آورد مى * كه مى را ننوشد مگر آدمى
ابل يا غنم كى بنوشد مدام * كه آدم بيارد چنين راح دام
من ار مىخورم با دف و چنگ و نى * به ياد آورم جشن كاوس كى
نه جم ماند و كاوس ، نى بختيار * كجا دست من باشد اين اختيار
به تقدير ايزد همى مى بيار * رز جم ، دم خسرو و كى بيار
به فصل زمستان ز مستان دريغ * اگر مىكنى مىكشم تو به تيغ
به ديجور شب جام خورشيد سان * ضرور است ظاهر شدن اين زمان
به روى جوانان در اين تار شب * ببايست نوشيد مى با طرب
چه لؤلؤى دندان چه ياقوت لب * به چشم من اندر نماند طلب
دل بيقرارم ز تو كامياب * شب تار ما را توئى آفتاب
محمد على شاه گيتىفروز * به تخت كيانى نشسته به روز
تو گوئى كه مهر از افق زد تتق * كه روشن شده در جهان هر طرق
به تخصيص ايران كه چون شام بود * كه هر پير و برنا چه ناكام شد
به ويژه حكيمان روشنضمير * كه از باستان دلخور شرّ و خير
ببستند لبها ز گفتار نغز * چو ديدند مردم تهى گشته مغز
ز قرعف دلم زنده شد ساقيا * كه العفو گويم چو نوشم بيا
اگر زنده مانم به فصل بهار * زر خود به زر برشمارم هزار
هر آن چيز دارم به زر مىدهم * سر خويش بر پاى زر مىنهم
شكم خمره سازم به آورد مى * كه اشكم فزون است هنگام دى
چو فرخ كسى كو به هنگام خواب * به نزديك آرد مى و هم رباب
به معشوقه سازد همه روى خويش * كنار بخارى كبابى به پيش
دل خود ز دنيا فراغت دهد * حساب ده و هم زراعت كند
بخندد به اين مردم بو الهوس * بگويد ز دنيا مرا اين و بس
سرش خم نسازد بجز پاى خم * كه تا نشنود هر ز ناكس كه قم
پياله به دست و . . . « 1 » بيا * نه منت به گردن نه زنجير پا
هامش
( 1 ) - يك كلمه ناخوانا .