كردند . شكر الله تازه به خانهاش از كوه آمده بود ، بردند با دشت آن قاطر را گرفتند و شش تومان هم دو سه تكه فرش باقىمانده را قيمت كرده بردند . سى و شش تومان قيمت ساعت « مكب » را بندگى كردند .
وقتى كه من الموت مىآمدم كه كاش گردنم شكسته بود و نمىآمدم شعاع لشكر گفت يك كارى كنيد قاطر به من برسد . اينجا آمدم حال اينها را مسبوق شدم . خودشان آمدند لخت عريان . مبلغى پول دادم ، مقدارى برنج . فرش اينها پوست شكار ، غذاى آنها هم گوشت شكار است . ديگر هيچ ندارند . شعاع لشكر كاغذى نوشته بود جواب نوشتم تفصيل حضرات اين است . صبر كنيد از اموال غارت شده اگر توانستم به قدر قيمت قاطر شما وصول كنم و الّا عين قاطر شما نزد خير الله كوشك دشتى است . ادعاى شما هم با ابو القاسم خان . از هر كدام مىتوانيد بگيريد . جواب نوشت خير صبر مىكنم خودتان كارى كنيد .
خدمتانه - گرفتارى شكر الله
دو نفر مأمور براى گرفتن سرباز آمده بود ، يكى وكيلباشى سوار ، ديگرى آدم شعاع لشكر . خود اينها هم تحقيقات كرده آمدند نزد من و به شهادت خود آنها باز مكتوبى به شعاع لشكر نوشته شد . از آنجا كه هركس نزد من مىآيد يا مىدانند از دوستان ما است يك كلكى برايش درست مىكنند . نايب الحكومهء خوشذات حكمى به دست اين دو مأمور داد رفتند نرم لات با پسر بدذات درويشعلى . اول چند تكه مسى كه تازگى فراهم كرده بودند برداشته آن وقت شكر الله و زن و دخترش را گرمارود آوردند آن مسها را گرو گذاشته سه تومان و سه هزار پول گرفتند . بعد شكر الله پيرمرد را جلو انداخته ببرند شتر خان نزد حاكم عادل الموت . زن ابو القاسم خان از گرمارود بچه به بغل ، پاى پياده ، سر برهنه خودى اينجا رسانيد تفصيل را به من گفت . حقيقة از اين ظلم و اين ستم دود از سر من برخاست . چند نفر فرستادم جلوى جاده مأمورين را با پسر درويشعلى خواهى نخواهى قلعه آوردند . گفتند مأموريم شكر الله را ببريم . گفتم بسيار خوب ببريد ، پول چرا گرفتيد . گفتند براى « خدمتانه » ، ما مواجب نداريم . مختصر آدم شعاع لشكر يك كچل شمر پدرسوختهاى بود و بنا كرد نامربوط و مزخرف گفتن . طاقت نياوردم دادم چوب زدندش . وكيلباشى كه « سمبه » را پرزور ديد بناى تملق را گذاشت و همه بىقانونى را به گردن آدم شعاع لشكر انداخت . سه تومان هم از كيسه بيرون آورده جلوى من گذاشت .
من هم پول را دادم به شكر الله . آن وقت يك تومان از جيب خودم به وكيل باشى انعام دادم . پسر درويشعلى را هم دراز كرده كتك زدم و حبس كردم . نوشتهاى هم دادم