تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3031

مساهمون:

ص٣٠٣١

بايكوت ديدن

و هيچ از دهات ديدن نيامدند . گفتند نزد نايب الحكومه هم نرفتند . الموتيها هم مثل انگليسيها « بايكوت » كرده‌اند . وقتى كه انگليس مثل ايران ما بر هم خورده بود تمام رعايا چوب به دست گرفته اربابان را از ملك خود خارج كردند . حالا هم الموتيها همان كار را كرده مشغول « بايكوت » هستند . از شدت غم و غصه تا غروب كاشتم ، چنانچه نمازم نزديك بود قضا شود . اينجا هم درخت متعدد نيست . منحصر به چند درخت است . اگر هم جاى ديگر باشد چون اسمش را نمىدانيم مشكل است تحصيل كرد . مثلا من نارون مىخواستم و پيدا نمىشد يك روز رفتم سيلكان ديدم زياد است . پرسيدم گفتند درخت « وز » است حالا تا « وز » مىگوئى نارون مىآورند . دوشنبه 16 - هوا ابر [ بود ] و باران مىآمد . مقارن ناهار باز شد . به قدر يكصد اصله نهال بيد زدم . خيلى هم بالا و پائين سراغ كبك دويدم هيچ پيدا نشد .

سربازهاى الموت

پشت سر هم مأمور براى گرفتن سرباز مىآيد و هر يك مبلغى خدمتانه ، مهلتانه كما فى السابق دريافت مىكنند . الموت چهل و چهار سرباز دارد اما هيچ‌وقت سربازى نمىدهد . هميشه پولى مىدهد و سركردهء فوج عنوانش اين است كه داوطلب گرفتم . اما خير منفعت اوست . به سرباز هم يك خروار گندم ، يك تومان ساليانه خانوارى كمك مىدهند كه همان قبض سررشته‌دار است . سربازى رؤيت نمىشود . در عهد رفعت السلطان حكم كردند كه داوطلب موقوف سرباز از اصل « 1 » محل گرفته مىشود . به هزار جرّ و من جر شش نفر سرباز از الموت روانه كردند . يكى از آنها سبزعلى زواركى است كه مطرب و مسخرهء الموت است ( عمرى هم دارد كه تا سيزده عيد او را سوار الاغى كرده با هزار رنگ و زنگوله ده به ده مىگردانند . اشعار و بحر طويل مىخواند و از هر جا انعامى مىگيرد ) . اينها را با فوج بردند طهران . سه نفرش فرار كردند كه دو تاى آن تا حال هم الموت نيامده‌اند .

غش كردن الموتى

سبزعلى مىگفت يك سرباز ما اهل گازرخانى بود در ميدان مشق توپ دركردند غش كرد . برديم منزل به هزار زحمت حال آمد . فردا باز خواستيم به مشق برويم مىگفت
هامش
( 1 ) - كذا .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3031 | قهرمان ميرزا عين السلطنه