بود و مادام العمر تعزيهخوانى را بر خود حرام كرد . آقابيك آدم سادهاى است ، خيلى هم نظيف . مثلا روزى ده مرتبه دستش را صابون مىزد . لباسش هميشه پاك و تميز بود .
خيلى هم به اصطلاح لفظ قلم حرف مىزند . تمام كلمات را مدّ مىدهد و هميشه خودش را ما خطاب مىكند . جلودار عماد السلطنه شد ، محمد هم جلودار من .
صحبت با يابو
اين آقابيك پرحرف است . هر حرف را مكرر مىزند بعد يك بار . هر وقت اسبش از چيزى رم كرد نيم ساعت با يابو صحبت مىكند و دلايل زياد براى رم كردن بيجاى او مىآورد . آن وقت عوض اسب جواب خودش را مىدهد و علت رم كردن را بيان مىكند .
باز جواب اسب را مىدهد و علتها را به دليل و برهان رد مىكند . درست مثل اينكه با برادر مهربانش صحبت كند . هركس دنبال او باشد از خنده غش مىكند و اين مسئله چون طبيعى او است بسيار بامزه واقع مىشود ، اتفاقا هميشه اسب او هم رم مىكند ! يك روز جلوى عماد السلطنه سوار بود بچهها شير برفى در ميان خيابان درست كرده بودند اسبش رم كرد . نيم ساعت با يابو صحبت مىكرد و آن وقت خودش به شير نگاه مىكرد و مىگفت راستى چه خوب درست كردهاند . دندانهايش را ببين ، جلو نروى ترا مىخورد .
مردم جمع شده به مكالمات آقابيك و يابو و شير خندهها كردند كه آقاى عماد السلطنه گذاشت و رفت . بارى از اين اتفاقات بقدرى افتاد كه حساب ندارد .
قضيهء قتل پسر نادر ميرزا
مطلب اينجا نبود . سيدى بود كدخداى طهران . شب پسر نادر ميرزاى مرحوم را مهمان كرده بود . در بين مستى كار به نزاع كشيد . پسر نادر ميرزا ميانه كشته شد . سه روز هم نعش پيدا نشد تا معلوم شد . سيد كدخدا را در انبار حبس كردند . ناصر الدين شاه به سفر نور و كجور و كلاردشت مىرفت . حضرت و الا را هم فرموده بودند همراه باشد .
سنهء 1305 يا شش بود . شاه سر سفر بود و در سلطنت آباد يكجا چهارده نفر سرباز بىگناه را مىكشت ، يكجا سيد قاتل را رحم مىكرد و مىگفت سيد است ! حكم شد خود ورثه تقاص كنند . جمعى از بچه شاهزادههاى نادان راه افتاده رفتند در انبار قاتل را گرفته اولا چند زخم زدند ، بعد شيشهء نفطى روى او ريخته آتش زده ريسمانى به پاى او انداخته از انبار كشان كشان تا ميدان « پاى قاپق » بردند .
آقابيك از خانهء عماد السلطنه به همان تميزى و نظيفى آمد تا توى سبزى ميدان . براى تماشا رفت توى دكانى و هنوز جمعيت زياد نشده بود . كمكم مردم هجوم آورده آقابيك