ديگرى قبل از آن نوشته . من ديدم حبيب الله خان پاك و صاف ده و خانه و هرچه دارم صاحب شده ، هيچ مرا راه نداد . آمدم شهر سپهدار در باغ بود . دو شب رفتم آنجا ماندم .
ممكن نشد سپهدار را ملاقات كنم . آمدم شهر ديدم هيچ چاره ندارم جز تحصن به قونسلگرى . خانهء آقاى آقاميرزا عبد الوهاب رفته استخاره كردم ، به من گفت تعجيل كن در خيالى كه كردى . من از همانجا رفتم قونسلخانه . پس از آنكه شرح حالم را گفتم مرا هم فرستاد نزد ساير متحصنين بودم . آنجا تا طهران گرفته شد . آنوقت با سفارش قونسل از عدليه يك مجاهد ارمنى و سه نفر مسلمان مأمور گرفته حبيب الله خان طهران رفته بود آن ئيل هرزه را از ده بيرون كردند و رعاياى مرا از ده رفيع خان آورده به جاى اول خودشان ، مجددا صاحب ملك و مالم شدم . بعد هم غلامباشى قونسل شدم . حالا در نهايت راحتى و آسودهگى هستم ، چنگ و دندان خانم ديگر كارگر نيست .
دود وافور
پنجشنبه 27 - اسمعيل خان نيامد . محمد خان مشغول وافور است و متصل آدم دنبال قند و چاى روانه مىكند . مىگويند وقتى كه مىخواهد دود وافور را از حلق خارج كند كلاهش را جلوى صورت و دهانش مىگيرد دود در فضاى كلاه مانده آنوقت مجددا آن دود را بلع مىكند .
من خيلى بيكارم . مگر زمان فرستادن قاصد به شهر كه هزار تا كاغذ بايد بنويسم . رفع بيكارى را فقط گاهى به درختكارى مىكنم . اگرچه كدخدا صفر مأيوس است و رعيتها هم مىگويند براى ما زحمت مىكشد . كار خوبى است نصيب هركس بشود . بارى يك نهر بزرگى از رودخانه به ده مىآيد هم براى آسيا و هم براى زراعت . هيچيك دانه درخت نداشت . جان على پسر كوچك كدخدا را گفتم هرچند نفر بچه همقد خودت در زوارك است خبر كن حاضر شوند . بعد از ناهار ديدم هر كدام با يك داس كه اينجا « خجره » مىگويند صف بستهاند .
لباس الموتى
لباس الموتيها در اين فصل يك نيم تنهء « چوخا » است كه از پشم گوسفند خودشان مىبافند ، اغلب شكرىرنگ ، كلاه نمد ، شلوار متقال بيشتر نيلىرنگ ، اما خيلى تنگ مثل شلوارهائى كه الان در طهران مد شده كه بسيار تنگ است ، جوراب ساقهبلند كه شلوار توى آن است . يك قسم كفش خوبى هم در زمستان دارند كه قطعه چرم خام گاو يا گوسفند يا بز است با همان پشم طبيعى . روى آن را سوراخ كرده ريسمانى كشيده مثل نيم