مورچگان را چو شود اتفاق * شير ژيان را بدرانند پوست
عوام هم مىگويند زور ، فلان مادر حساب را پاره مىكند .
درويش على
سهشنبه سيم - نزديك آخر حوت است . هوا دارد بهتر مىشود . از هيچجا خبرى نمىرسد مگر خبرهاى بد . من نمىدانم مكافات تمام آن كسانى كه از الموت لذت و خوشى و منافع بردند چرا بايد من بكشم . به قدر سهم خودم كشيدم بس بود . درويشعلى تازه آمده و مىخواهد وكالتنامچهء جديدى به طهران ببرد . گويا آن وكالتنامه قبول نشده . شنيدم جيرين ده است . فرستادم او را جبرا آوردند . در راه گفتند فرياد مىكرد اى الموتيها من وكيل شصت و شش پارچه آباديم ، نگذاريد مرا ببرند . چهار وزير با من صحبت كرده نگذاريد مرا ببرند . وقتى كه آوردند پيش من ديگر روح در بدن نداشت ، همه گمان مىكردند تنبيه سخت مىكنم . اما خير . وقتى كه از ترس مىلرزيد گفتم من ترا گرفتم تا بدانى قدرت دارم . عفوت مىكنم . اگر غيرت دارى آدم مىشوى . و الّا چوب اين دفعه هم مثل ساير دفعات به تو اثر نخواهد كرد . مرخص كردم رفت . اما خير باز رفت طهران به سر شيطنت .
پلتيك من
لطف الله خان و نوكرها از حوصلهء من دق كردهاند . اما بكنند . پلتيك من ديگر اقتضا نمىكند به جبر و عنف رعيت را مطيع كنم . بايد به مسالمت و مدارا و ملايمت اين مرتبه به اطاعت آورد . به جبر و عنف باز موقتى [ است ] و نتيجه ندارد تا يك صدا از هرجا بلند شود اينجا مغشوش خواهد شد و مىرود سر خانهء اول و منتهى قدرى سخت است ، نه بلكه بسيار دشوار است ، چنانچه مشاهده مىكنم نزديك دو ماه است هنوز هيچ نتيجه حاصل نشده . اما هر وقت منظم شود به اين ترتيب ابدى خواهد بود ، انشاء الله تعالى .
آقابيك و محمدبيك
بيكارم افسانهسرائى كنم . وقتى كه حضرت و الا كشمرز را خريد دو برادر بودند : يكى بزرگتر موسوم به آقابيك ، يكى كوچكتر محمدبيك . هر دو را حضرت و الا به نوكرى قبول كرد . سفرى كه همدان رفتيم همراه بودند . آقابيك كمى آواز داشت . تعزيه مىخوانديم غلام ترك شد . يعنى تعزيهخوانها محض آنكه مدعى آنها نشده باشد او را غلام ترك كردند و آن وقت بقدرى او را كتك زدند و زخم زدند كه تا آخر محرم مريض