تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3020

مساهمون:

ص٣٠٢٠
بودند از اين بيان مفصل اين زن مات و مبهوت شدند . امير بهادر هم خيلى ترسيد . شاه خانم را صدا زد . خانم خودش را معرفى كرد و باز مقدارى از سعد السلطنه و شوهرش تعريف كرد . باز مطالبهء ظرف و يونجه را نمود . شاه پرسيد قيمت يونجه و ظرفها را بگو . يك تومان يونجه‌اش ضايع نشده بود گفت سى تومان قيمت يونجه است ، دو تومان قيمت ظرف . شاه فرمود امير بهادر همان‌جا سى و دو تومان پول سفيد ميان چادر خانم ريخت و تشريف برد . خبر به خسرو خان دادند چه نشستى زنت جلوى شاه را براى يونجه و ظرف ناهار گرفت و اين‌طورها گفت . خسرو خان دو دستى زد به توى سرش كه ديگر پدرم درآمد . خدا اين زن را مرگ بدهد . براى دو تكه ظرف و چند من يونجه اين طور مرا روسياه كرد . التماس به سعد السلطنه كرد كه او را به شاه و امير بهادر معرفى نكند . از اين قبيل كارها خانم بسيار دارد و اگر تمام را بگويم مفصل خواهد شد . خسرو خان دو سال قبل وفات كرد . خانم طورى است هر وقت الاقاپى برود از فراش گرفته تا حاكم تمام از جلويش در مىروند . وسط مجلس حكومت مىنشيند و احدى جرأت نمىكند تا او نشسته تكلم كند . هر كارى دارد صورت داده مىرود .

خانم خانما ام المجاهدين شد

بارى اوضاع مشروطه شد . دختر خانم زن رفيع خان يك روز سوار شد . اما در ده من آنچه رعيت كاره داشتم كوچانده برد در ده شوهرش . مال هم فرستاد هرچه آن رعايا داشتند برد . من طرف شدم با همچو زنى . هرقدر عرض كردم ثمر نكرد . رفتم خدمت خانم كه خالهء من مىشود . تمام را نويد داد . تا اين‌كه پسرهايش رفتند مجاهد شدند . خود خانم هم روزى كه سپهدار وارد مىشد چهار قطار فشنگ بست ، تفنگ به گردن انداخت ، شش لول به كمر زد رفت نيم‌فرسنگى استقبال و همين‌طور جلو جلوى سپهدار تا شهر آمد اسمش را « ام المجاهدين » گذاشتند و هر روز توى شهر به اين هيكل گردش مىكرد . رفت عكاسخانه همانطور عكس انداخت . من رفتم به سپهدار عارض شدم ، او رجوع كرد به منتصر الدوله . ايشان هم گفتند خانم مادر همهء ماست و خودش مشروطه‌پرست است . مرا با عزيز الله خان خدمت خانم ام المجاهدين فرستاد . خانم روى مرا بوسيد من پاى او را . روز ديگر رفتم ديدم خانم باز امر به صبر مىكند . تا يك ماه خدمت خانم دويدم ثمر نكرد . سهل است حبيب الله خان پسرش ده بيست خانوار از ئيل را برداشته رفت توى ده من نشست . اين ئيل لات [ و ] لوت شرور را به جاى رعاياى فقير من گذاشت . خودش هم عمارت مرا مالك شد . من باز نزد خانم رفتم كه تفصيل از اين قرار است . كاغذى نوشت به من داد رفتم ده . معلوم شد كاغذ