تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3019

مساهمون:

ص٣٠١٩
مواجب را و الله بالله من خمسه گرفته‌ام . گفت ممكن نيست . من بايد اين پول را از سعد السلطنه بگيرم . تو گرفتى گرفته باش . به من ربط ندارد . هيچ كار هم سعد السلطنه به تو نمىتواند بكند . تمام به عهدهء من . خسرو خان باز سرزنش كرد . التماس كرد . آخر خانم گفت خيلى خوب ديگر مطالبه نمىكنم . سعد السلطنه حاكم شد و مدتى گذشت . باز خانم چادر را به سر كرد و عمله و اكراه را با چوبها برداشته به طرف آلاقاپى رفت . اين دفعه تا وارد اطاق شد سعد السلطنه خودش را از در بيرون انداخت . ديگر به كتك نرسيد . باز خسرو خان را خبر كردند . اين دفعه خسرو خان رفت بست نشست . سعد السلطنه ديد حاكم هم شده باز خانم دست‌بردار نيست آخر بناى اصلاح را گذاشت . يك طاقه شال با يك اسب به خانم داد . جمعى هم ميانه افتاده صلح دادند و آن وقت يكى از كارچاق‌كنهاى سعد السلطنه شد و مبلغها از قبل خانم سعد السلطنه دخل كرد . خسرو خان همين‌طور عاجز آن زن بود .

مظفر الدين شاه و خانم خانما

ايامى كه مظفر الدين شاه از تبريز براى تخت سلطنت طهران مىرفت و خانم در قرخ بلاغ « 1 » كه يك قشلاق كوچك كثيفى است بالاى سياه دهن بود ، خسرو خان هم با سوار در شهر . شاه در قرخ‌بلاغ ناهار افتاد . خانم هم قدرى سرشير ، ماست ، كره ، نان براى شاه فرستاد . به خانم خبر دادند كه غلامهاى كشيك‌خانه يونجهء شما را چراندند . در اين بين ظروف ناهار را هم آوردند . چند دانه‌اش كم بود . خانم گفت من اينجا نشسته باشم غلام يونجه را بچراند . ناهار بدهم ظرف مرا بردارند ، ممكن نمىشود . چادر به سر كرده با چند نفر زن رفت دم كالسكهء شاه ايستاد . مردم خيال كردند براى تماشا آمده مزاحم نشدند . شاه كه آمد سوار شود فرياد كرد ، اول قدرى دعا و سلام ، بعد قربانت شوم شما مىرويد كه سلطنت ايران را بكنيد ، مردم را آسوده و راحت كنيد . اين اول خاك قزوين است . دو ماه است سعد السلطنه اينجا را طورى نگاه داشته كه پوشى از مردم گم نشد ، يك گندم كسى عيب نكرده ، شوهر من راه را به چه خوبى امن نگاه داشته ، من خودم اين پاى گردنه متصل حفظ مال مردم را مىكنم . حالا كه شما وارد شده‌ايد بايد غلامهاى اميربهادر يونجهء مرا بچرانند . آن‌وقت براى شما ناهار مىدهم ظرفهاى مرا سرقت كنند . به‌به خوب مىرويد سلطنت كنيد . لطف الله خان مىگفت شاه و تمام كسانى كه همراهش
هامش
( 1 ) - در اصل قربلاغ - قرخ بلاغ يا قرخ بولاغ از دهات افشاريه قزوين كنار جاده قزوين به همدان . ( مسعود سالور )
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3019 | قهرمان ميرزا عين السلطنه