ناهار آمدم قلعه ديدم محمد خان « شاط و شوط » مىكند بروم ده را آتش بزنم ، همه را بكشم . من هم تمام را ياوه مىدانستم ، قدرى امر به سكوت كردم . روز اول است صبر كنيد ، حوصله كنيد من ميل ندارم شما رعيت را صدمه بزنيد . موسى باز آذوقه به ما هرطور بود رسانيد . آب نمىآمد از همه سختتر بود . چيزى كه ما را دلخوش داشت هوا بود كه ملايم و خوش [ بود ] چندان سرد نبود بلكه گرم بود .
مختصر سه شب به همين منوال گذشت . بعضى از زنهاى هواخواهان ما مثل عيال جناب مرحوم و كدخدا صفر و دايهء پوشيده دختر نواب عاليه و عيال پرويز خان مرحوم ، نوكر فرج الله خان هرچه خودشان داشتند و ممكن بود به اسم خودشان از جاى ديگر بخرند آورد . زير درختها مىگذاشتند و ما مثل مردمان جذامى كه از ده مطرود و دور باشيم بعد رفته يواشكى مىآورديم . محمد آقاى مجاهدى هم اصلا الموتى ، متوطن تنكابون و حاليه باز در الموت رنگرز گاهى نزد ما مىآمد . با دستهاى سفيد خود شكايت زياد از نافرمانى رعايا مىكرد .
تقاضاى كمك از امير اسعد
برادر شهباز نرم لاتى ، شكر الله برادر زن ابو القاسم خان در ميان زمين و آسمان پيدا شد . من فورا كاغذى به امير اسعد از وضع [ و ] حال خود نوشته تمناى برنج و روغن كردم و ضمنا نوشتم دو نفر آدم از خودتان روانه كنيد كمك من باشد . كاغذى هم به افراسياب خان نايب دهات رودبار سپهدار اعظم نوشته خواهش گندم و زغال و برنج كردم .
حمزه على رفت . سوار هم توى ده بناى خريد نان و كاه و جو را گذاشته . چون ديدند به هر قيمت مىگويند پول مىدهم غنيمت شمردند . نان را منى چهار هزار ، كاه را به قيمت خون پدرشان مىدادند و پول نقد دريافت مىكردند .
وقتى كه ابو القاسم از الموت قزوين فرارا آمد به من مىگفت شب در زوارك جو به ما ندادند من با نهايت تمسخر سرم را جنبانده تقليد او را درمىآوردم . حالا به من مىگفت حرف مرا باور كرديد يا نه و من از خجالت هيچ جواب نداشتم بدهم . شبها پيغام از كدخدا صفر و سايرين مىرسيد كه ما خيلى صدمه خوردهايم ، حالا مىترسيم بيائيم خدمت كنيم . آن وقت شما با اين ترتيب توقف نكنيد باز دچار شويم .
بايد دانست در اين فصل نصف الموتى تنكابون است ، نصف ديگر كه تشريف دارند نصف رعيت است كه از ترس صدمات پارساله جرأت آمدن نزد مرا ندارند . نصف ديگر كه املاك را صاحب شده و همدستهاى آنها باشند كه اين اسبابها را فراهم كرده ابدا ميل ندارند من در دنيا زنده باشم ، چه رسد به اينكه بيايند .