تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3007

مساهمون:

ص٣٠٠٧
مىشود . از ده سربالا رو به قلعه پياده شديم . اينجا هم احدى نبود مگر يك نفر . من پياده شده و گفتم سوارها در ده منزل كنند ، كدخدا را بگوئيد بيايد . ديدم چه قلعه‌اى خراب ، ويران ، كثيف . يك شيشه به درها نيست . هى گفتم برو بگو آب را باز كنند كدخدا و هر كه را نام مىدانستم گفتم صدا كن . آخر الامر اين شخص به من جواب داد هيچ‌كس نيست . من هم نجار هستم اهل طالقان . درست آن مثل محقق شد كه يكى را توى ده راه نمىدادند سراغ خانهء كدخدا را مىكرد . نوكرها هم نزديك نمىآيند . ناهار هم نخورده‌ام . سه ساعت كمتر به غروب مانده به هزار ماجرا آمدند و گفتند يك نفر مرد در ده نيست . زنها هم درها را قفل كرده و مخفى شده‌اند . حالت من معلوم است چه بود . اما هيچ به روى خود نياورده گفتم خوب نباشند ، ما به آنجا كارى نداريم . انشاء الله درست مىشود . فعلا هرچه هست بياريد بخوريم . اسبها را در قلعه جا بدهيد ، مطلبى نيست . نوكرها از اين حرف من قدرى رام شده و رفع تغيرشان شد ، براى آن‌كه آنها خيلى از من كم‌حوصله‌ترند .

وضع الموت

از تمام مايملك غارت‌شدهء نوكرهاى ما از على مردان خان معتمد الممالك و وثوق الممالك ميرزا حسين خان و ابو القاسم خان و ابو القاسم جلودار و آنچه فرش براى قلعه حضرت و الا خريده بود سه تكه نمد و يك كناره گليم ، يك بخارى آهن ، سه كرسى چوبى در قلعه بود . اطاق سمت مشرق بيرونى را با آنها مزين و مبله كرده يك ناهارى مثل ناهار زن حارث به من دادند . سايرين هم توى همان اطاقهاى مملو از خاك و خاشاك مسكن گرفتند . از بس به اين محمود نجار هم اينها خورده فرمايش دادند اين يك نفر هم رفت لاى دست سايرين . مأمور دولت و ملت ما تا يك ساعت و نيم از شب رفته خودش و سوارش توى صحرا ويلان و سرگردان بود . اين‌كه سر تا ته الموت را آتش مىزد يك‌جا و منزل براى خود نتوانست تدارك كند . من هم گفتم چشمش كور هست و كورتر شود بايد توى ده منزل كند . آب نيست ، راهش يا برحسب اتفاق خراب شده يا عمدا خراب كرده‌اند . ظرف آب هم جز دو دانه تنگ‌رويى آبدارى نداريم . يك نفر موسى سيليكانى كه طهران آمده بود و عريضه آورده بود درست مثل همان عريضه‌هاى اهل كوفه همراه است ، پائين مىدود آب مىآورد ، بالا مىدود هيزم مىآورد .