اينكه اين مشهدى امان الله چالهاى خانه خداى همهء آدمهاى ما بوده و ابو القاسم حامى و آشناى او بود . باز آن تدبير هم ثمر نكرد براى اينكه ابو القاسم سه شب آنها را در قلعه نگاه داشت . دو تومان به امان الله انعام داد ، پانزده هزار به برادرش كه مال كرايه داده بود با تمام مخارج خودشان و قاطرشان يك خلعت هم از طرف من وعده داده است .
شب چهارم از چاله وارد كربلا شديم . ديشب من محمد خان را خواستم گفتم بعضى اخبار از الموت مىدهند كه ورود من را ممانعت خواهند كرد . شما خوب است قبل از من اذان صبح سوار شده برويد احكام را نموده نگذاريد جلافتى بكنند . گفت خيلى زودتر از آن مىروم . آنها بايد اطاعت كنند و الّا سر تا ته الموت را آتش مىزنم . پدر يكىيكى را در مىآورم . من مأمور دولت و ملتم . احدى نمىتواند نفس بكشد . بطورى اين كلمات را ادا كرد كه من يقين كردم خيلى كارها از دست اين مأمور ملت و دولت صورت خواهم داد .
جاسوس چالهاى
با وجود آن من يك نفر چالهاى را به جاسوسى فرستادم . متعاقب آن هم پسره حسن نام الموتى نوكر قاضى مرحوم كه جبرا نمايندهء صاين كلايه شده بود و حالا مراجعت مىكرد . به زرين اول خاك الموت نرسيده جاسوس چالهاى رسيد گفت هيچ خبرى تا شهرك نبود . قلعه را هم ميرزا حسن خان خالى كرده و شتر خان آمده است . دو سوار جلوتر مىرفتند . به من كه رسيدند گفت الموتى من مأمور دولت و ملتم . اگر شهر مىروى برگرد ، به عرايض شما رسيدگى مىكنم . من گفتم چالهاى هستم . اين دو سوار را مگر شما نديدهايد ! من دانستم محمد خان است كه پيش خود تصور مىكردم حالا وارد قلعه شده است . رسيديم به محمد خان گفتم شما تازه اينجا رسيدهايد . گفت راه « چتين » « 1 » است . پياده جلو اسبش را گرفته بود و متصل زمين مىخورد . معلوم شد چشم مأمور دولت و ملت ما هم معيوب است و خوب نمىبيند . از تنگهء دوروان گذشتيم . آب خيلى نبود .
وضع ورودم به ده
در شهرك و شتر خان و بوكان تا مدان ، هرانك ، يارفى كسى از ما استقبال نكرده اعتنائى نكردند . من گمان مىكردم بواسطهء عدم اطلاع است . به خودم تمام نويد را در قلعه مىدادم . وارد ده زوارك شدم ديدم هركس ما را مىبيند فرار مىكند و مخفى
هامش
( 1 ) - سخت ( تركى )