تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3008

مساهمون:

ص٣٠٠٨
يك افتضاحى يك « علم سراتى » « 1 » كه هر دقيقه من ده جور مىشدم از خنده و اوقات‌تلخى . اين محترمين اردوى ما مثل ميرزا يحيى ، ابو القاسم ، حمزه على فراش كه سابقا اين‌جا بوده رفته‌اند پائين بلكه كارى كنند ، [ براى ] مأمور دولت و ملت يك منزلى پيدا كند . فقط ميرزا موسى است و گمان مىكند كه او عريضه آورده حالا اين‌طور شده . تمام تقصيرات به گردن اوست و من او را قناره مىكشم . همه كار را حالا بايد خودش بكند . رفت سيليكان و براى شب ما به استعانت و امداد زن و برادرش چند دانه مرغ و نانى آورد . محمد خان هم جائى گرفت و امشب طى شد به يك امساك كلى از هر حيث ، از غذا گرفته تا آب و آتش . فرش و رخت خواب كه هيچ نداشتند . من عبا ، پتو ، پالتو هر چه داشتم به سايرين دادم . گفتند محمد خان تمام را خط و نشان براى نايب الحكومه مىكشد و همه را مژدهء صبح مىداد كه همه كار درست مىشود . حقيقة من تصور همه چيز از جنگ و دعوا و ممانعت را پيش خود كرده بودم اما اين نيرنگ الموتيها را خيال نكرده بودم كه مرا محصور [ و ] آب و نان را برويم مسدود مىكنند . من درست است به روى خود نياوردم و تمام را به سايرين دل‌دارى دادم ، كظم غيظ كردم اما تا صبح به من شبى گذشت كه خدا نصيب كافر نكند . قوه و قدرت داشتم مىتوانستم تمام اين ده را با خاك يكسان كنم . باز حوصله مىكردم و شايد همين حوصلهء من و بردبارى من باعث پشيمانى بعد و نتيجهء سوء شود . براى اينكه رعيت ايران شريك « ندهم » است ، علم ندارد ، سواد ندارد ، فهم ندارد . همين‌قدر كه مالك را عاجز ديد ديگر اطاعت نمىكند . من با وجود علم اليقين صبر مىكنم و تحمل تمام ناملايمات ، بلكه خداوند فرجى بدهد و خودشان از كرده پشيمان [ شوند ] .

روز اول

صبح ديگر شد . از بابت قند و چاى معموريم . اما اين قسم كه حضرات زور آورده‌اند گمان مىكنم خيلى خيلى زود تمام شود . قدرى كاه در انبار از ميرزا حسن خان بود هفت خروار جو در يارفى از مال خودم در انبارها . يابوها خوراكى دارند و الّا كار ما بسيار سخت‌تر مىشد . خدا پدر رعيت يارفى را بيامرزد كه جو را داد . قدرى هم خاكه زغال از مال ميرزا حسن بود خيلى خيلى به درد ما خورد . يك تبر شكسته محمود نجار به ما رسانيد . به جان درختهاى اطراف قلعه افتاديم . آنچه الموتيها ابقا كرده بودند تر و خشك بريده تهيهء هيزم كرديم . من از دست حرف نوكرها حمام رفتم . خيلى هم طول دادم . وقت
هامش
( 1 ) - كذا .