سوار همراه من كردند . ناهار نخورده بودم رفتم خانهء عدل الممالك نان و چاى خورده دو ساعت و نيم به غروب مانده متوكلا على الله از دروازهء پنبهريسه بيرون [ آمده ] و به سمت ورس روانه شديم . هوا خوش بود مگر نزديك غروب نسيم سرد كوه دو ساعت بالاتر از شب رفته بود وارد قريهء ورس خانهء كربلائى محمد حسن شديم . اطاق گرم و بخارى آهنى داشت . اين ده مال سپهدار است . يك مرتبهء ديگر من اينجا در هيجده يا نوزده سال قبل آمده بودم از الموت به قزوين با آقاى عماد السلطنه مىرفتيم دماغى داشتيم جوان بوديم .
كربلائى محمد حسن - منزل اول شنبه غرهء شهر صفر المظفر 1328 -
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
وقايع اين چند روزه را روى هم رفته مىنويسم كه هم مضحك است هم مبكى . ما دو شب در ورس مانديم تا آقاى محمد خان با سوارش آمد و قريب بيست و پنج نفر سوار و پياده داريم . چون ميرزا يحيى يك شب قبل از من آمده بود ، كربلائى محمد حسن هم از كهنه هتلچيها بود خوب او را پخته بود . من مىديدم كه ميرزا يحيى متصل مىگويد كربلائى محمد حسن مىخواست استقبال كند و گوسفند قربانى كند . باز موقع ديگر مىگفت كربلائى محمد حسن مىگفت حضرت و الا وقتى كه اينجا تشريف آورد به من فرمود منزل تو را هيچ كس ندارد . در صورتى كه حضرت و الا ورس را رؤيت نكرده . آن سمت اطاق مىرفت مىگفت كربلائى محمد حسن مىخواست شهر برود چون شنيد شما تشريف مىآوريد موقوف كرد . آفتابهلگن آورد مىگفت كربلائى محمد حسن مىخواست براى شما چلوكباب درست كند . كربلائى محمد حسن هيزم خشك نداشت رفت براى شما خريد . من تمام را گوش مىدادم و از نتيجه بىخبر بودم . تا موقع رفتن سياهه خواستم . ميرزا يحيى بازگشت . كربلائى محمد حسن مىگفت ده روز حضرت و الا اينجا بماند من توقعى ندارم . تمام پيشكش است و سياهه نداد ، قيمت طى نكرد . حالا شما انعامى بدهيد . من گفتم نمىشود حكما سياهه لازم است . رفت و آمد به هزار زحمت آنچه را خريده بود صورت داد . مابقى را كه از خود داده بود تقديم كرد . گفتگو ، چك و چانه با تقريرات شب ميرزا يحيى از كربلائى محمد حسن فايده نداشت . تمام آنچه از خودش داده بود به عنوان ديگران قيمت گرفت . ده تومان هم انعام داديم . من كه سوار شدم ميرزا يحيى مدعى شد و كربلائى محمد حسن به تغير برخاست . آخر دو تومان ديگر هم ابو القاسم داده بود . در حالى كه نه ميرزا يحيى راضى شده نه كربلائى محمد حسن . اين منزل اولمان بود . در چاله نجفقلى گفتم خرج بياورد از روى سياهه براى