زنجان هفت سال قبل نشستهام . نه دوسيه بود كه مطالب را بنويسند ، نه ترتيب جديد ديگرى . حرفها و سندها جزو هوا شد . يك حكومت ديگر بيايد باز بايد از سر گرفت .
نامهء شيخ محمد على
باز ملا شعبان و ملا فرج آمدند . يك نفر هم پاكتى به دست حكمران داد . گفت كى داده . جواب داد شيخ محمد على . آدمش كو ؟ گفت اينها دادند . معلوم شد كاغذ [ را ] خودشان آورده دم در به پيشخدمت دادهاند ، قرائت شد . خودم ناخوش هستم نتوانستم شرفياب شوم . امروز دوازده پاكت از الموت رسيد اين وكلا را معزول كردهاند و دو روز ديگر وكلاى جديد با وكالتنامههاى صحيح مىآيند . اينها هم اظهار كردند ما عزل شديم . همه به هم نگاه كردند . من گفتم شما الموتيها را نمىشناسيد . اين دفعه اول است .
كو تا بازيها و رنگها روى كار بيارند . با وجود آن تمام اهل مجلس خصوصا حمزه خان آنچه بايد و شايد گفتند . تمام حرف آنها در جواب اين بود ما ثابت مىكنيم ملك ندارند .
چطور ؟ ديگر جوابى نمىدادند . صدق الدوله دو روز هم بر مهلت ثالث افزوده قرار شد سيم محرم مجلس آخرى باشد .
در اين مدت چندين دفعه نزد من آمدند . آقا ميرزا عيسى خان و ميرزا ابو الحسن خان و جمعى هم ما بين افتادند اصلاحى شود . به حق خدا هر روز يك حرفى به آنها زدند و نزد خودم آمدند روزى يك چيز گفتند كه مطلبى از اصلاح دستگير نشد ، مگر اينكه الموت را به آنها واگذار كنيم . مثلا مىگفتند شما اجارهنامهها را پس بدهيد ما مبلغ و مقدار آن را سرشكن ماليات كرده به شما مىرسانيم . يا مىگفتند الموت نرويد . مقصود منافع آنجاست ما مىرسانيم . تمام براى اين بود كه بعد از فرمان سند دخل و تصرف همان اجارهها است ، بلكه به يك شكلى از من بگيرند . گاهى مىگفتند تخم و گاو بدهيد روز ديگر نكول كرده چيز ديگرى مىگفتند .
من وقت ندارم و الّا شرح مىدادم كه اينها چه قسم ميرزا عيسى خان و ميرزا على اكبر و چند نفر ديگر را چوب خشك كردند و هر روز به يك دروغگفتنى وادار كردند كه آخر خجالت كشيدند پيش من بيايند ، از بس دروغ گفته بودند .
چهل پارچه ملك
شيخ محمد على خودش هم نزد من آمد اما دهانش زخم بود . دستمالى به دهان گرفته حرف نمىزد . اين هم نيرنگ تازهاى بود . اينها همان تخم حسن صباح هستند بلكه ترقى كرده تخم شيطانند . تابع زورند كه حالا پيدا نمىشود . روزى هم نيست كه با مهرهاى