بودند و مردم رقص مىكرد . اين درخت كاج بود و از منجيل آورده بودند . شمعهاى كوچك به شاخ و برگ درخت نصب و روشن نموده بودند . انواع اسباببازى به درخت نصب بود . بعد از نيم ساعت به اطاقهاى ديگر آمده خستگى دركردند . شيرينى و آجيل به بچهها داده آوازها و تصنيفها و شعرها بچهها خواندند . باز مجددا به اطاق « آرب » داخل شديم به ترتيب سابق . آن وقت بناى تقسيم هدايا شد ( سواى ايرانيها كه همراه قونسل بودند مابقى بچهها مال مدرسهء روسى و صاحبمنصبان بودند ) . به هر بچه قريب يكى دو سه تومان از اين اسبابها دادند . به خانمها و مردها هم بعضى اشياء دادند . مال مردها اغلب صورت يكى از نشانهاى روس بود كه با كاغذ در كمال ظرافت و نزاكت ساخته بودند و پشتش سنجاق كوچكى داشت كه همه به يقهء خود زدند . سهم من هم يك نشان و يك كله و گردن اسب بود .
قونسل مىگفت امشب مهمانى سفر است . نمىبينيد تمام نشان زدهاند . يك صاحبمنصب جوانى نزديك من ايستاده بود با وجود جوانى زنى داشت ظريف و خوشگل . تا آخر مجلس اين صاحبمنصب از زن خود جدا نشد ، رقص هم نكرد . گويا خيلى خيلى سوگلى بود . هركس هم چيزى دستش بود براى زنش گرفت . بارى بعد شروع به رقص شد و دسته موزيك بود و به نواى موزيك مىرقصيدند . داراب ميرزا مكرر رقصيد . قونسل صدايش زد و آورد نزديك من . گفت اين همان شاهزادهء شريعتمدار است كه مىگفتم شراب نمىخورد ، قمار نمىكند و خيلى متشرع است . حالا ملاحظه كنيد چه رقصى مىكند . اما آن صاحبمنصبان پير هيچ ملتفت اين اوضاع نبودند . قونسل مرا برد تماشا كردم كه ابدا حركت نمىكردند و گوش به اين همهمه نمىدادند . همانطور مشغول بازى ورق خود بودند . تا ساعت هشت ما آنجا بوديم . بعد قونسل گفت اينها تا صبح مشغول هستند . هنوز شام ميل نكردهاند . خوب است من و شما محرمانه برويم كه اينها مسبوق نشوند . به آرامى مرا همراه برد سوار اسب كرد راه انداخت و خودش به قونسلگرى رفت .
ببينيد اينها چه مردمان راحتطلب خوشبخت آزادى هستند كه در يك شهر قزوين هم ترتيب عيش و راحتى براى خود تدارك مىكنند كه ما در همه مملكتمان نظير اين مختصر را نداريم . همان مال ما شام غريبان است كه مىگويند و بس . منزل آمدم .
رفعت السلطان هم از مهمانى مىآمد ، اما تا منزل يك نفر پليس نديدم كه هى مىگويند نظميه نظميه .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2986
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٢٩٨٦