قانون اساسى الموت
سهشنبه 27 - ديروز بنا بود مجلس منعقد شود . چون من خواهش كرده بودم ( براى آنكه صدق الدوله تكليف حكومتى حاليه را نمىداند ) رؤساى ادارات و بعضى از محترمين شهر هم حضور داشته باشند ، به امروز افتاد . در ساعت سه رفتم . موثق ديوان هم آمد . اول يك سيد آمد و يك كتابچهء جلد كرده به صدق الدوله داد . آن احمق هم بناى قرائت را گذاشت . اولش نوشته بود آصف الدوله چند نفر رعيت فروخت تا پاى دارش بردند . همه گمان كردند يك قصهء تازه است گوشها را فرا دادند .
فصل اول : الموت شصت و شش ده و دهكده است . ديدند هيچ ربط به مطلب قبل ندارد . فصل دوم : مردمان الموت فقير [ ند ] و بايد به آنها مراعات كرد ، فصل سيم :
شاهزاده چه كند . فصل چهارم : رعيت چه كند . بارى چندين فصل به همين [ رويه ] مزخرفات نوشته بودند كه قانون اساسى الموت باشد با مالك خود و حاكم قزوين . پشت سر آن يك روزنامهء « ايران نو » داد و قرائت شد . شرحى از شاهزاده بد نوشته بود و آن وقت تلگراف قصبهء الموت را كه به سپهدار زده بودند و سپهدار با يك حكم در توصيهء آنها به وزارت داخله روانه نموده بوده است به امضاء دو نفر ملا شعبان و ملا فرج اما به عنوان عموم رعيت . باز سپهدار با همه مشغله دست از فساد و فتنهء الموت برنمىدارد و الّا روزنامهنويس به امضاء دو نفر هرگز هرگز تلگرافى عمومى چاپ نمىكند ، مگر مطلب متعلق به همان دو باشد : دو سهو هم شده بود اولا الموت را قصبه نوشته بود بعد ملك را تيول . « 1 »
رفتار الموتيها
بارى حمزه خان جنرال رئيس قشون به صدا آمد كه اين مطالب مهمل كتابچه و روزنامه چيست . اگر عرض داريد بيائيد بكنيد . مخفى شدن و محل را شلوغ كردن ، آن وقت روزنامه و كتابچه فرستادن چه چيز است . سيد ديد تمام زحمت كتابچه نوشتن اين جمع هدر رفت و از روزنامه چنانچه طالب بود فايده مترتب نشد برخاست به عجله رفت كه خودشان را مىگويم بيايند . اندكى گذشت احكامات و صورت فرامين و اجارهنامهها را قرائت كردند . اهل قزوين و اغلبى كه از مطلب مسبوق بودند تماما تصديق كردند . اما افسوس كه باز شكل مجالس حكومتهاى قديم بود . كانه من در اطاق حكومتى
هامش
( 1 ) - بهرام ميرزا برادر كوچك ما فوت كرد . دستخط حضرت و الا در شرح غم و الم ايشان را آشكار مىكند ( يادداشت مؤلف در حاشيه ) . متأسفانه نامه را غارتگران از بين بردهاند . ( مسعود سالور )