خارج كرد و برد . سررشتهدار هم يك مرتبه وارد حياط شد روى پاى بهاء السلطان افتاد .
بهاء السلطان چماق را برداشته به جان سررشتهدار افتاد . سررشتهدار هم پس از نوش جان كردن چند چماق به من پناه آورد . من او را پشت سر خود نگاه داشته و به بهاء السلطان گفتم به حكم رياست و احترام ايليت بيش از اين حق ندارى . صاحبمنصبها هم جمع شده بهاء السلطان را پس كشيدند . ( چون مادر مادر من كه زن حاجى حسين خان افشار بود از خوانين تات زرند بود و با بهاء السلطان و ساير خوانين از طرف مادر مادر نسبت داريم ) . سررشتهدار را در اطاقى حبس كرديم و حال آنكه اين سررشتهدار جوان بود اما بقدرى رند و قلاش كه صد تا مثل ناصر لشكر را فريب مىداد . يك نفر زن آنجا بود ، زينل سلطان . فهميده بود خواسته بود خودش هم برود مانع شده بودند اين هنگامه را برپا كرد . اين مسئله بعدها معلوم شد . صبح آن روز تمام فوج حاضر و با بهاء السلطان نزد نظام الملك رفتيم . اول بهاء السلطان گريه كرد . بعد گفت يا من و فوج يا اخراج ناصر لشكر .
آقا هم چون از كارهاى او مخبر بود گفت البته شما و فوج مقدم هستيد ، او برود جهنم شود . آوردند منزل من . يك هفته حساب خود را داده مطالبات مردم را پرداخته عازم طهران شد . اين ناصر لشكر بلاها به سر زنهاى شيراز آورد كه من از نوشتن آن شرم دارم .
يك شب نبود كه خانهء اين شخص هنگامه برپا نشود .
استقبال از سيد عبد الله
پنجشنبه 27 - جناب شيخ سيف الدين اينجا آمد و مىگفت به اين ترتيب كه آقا سيد عبد الله وارد مىشود البته خطر عظيم دارد . تا سه منزل آن سمت قم مردم استقبال رفتهاند . بيست دليجان و خرجى راه را كه مىدهند سهل است خرج خانهء اغلب مستقبلين را هم مىدهند . به ملا آقا كوچك امام جماعت مسجد جامع كه مرد بسيار مقدسى است نود تومان پول دادهاند كه به اهل خانهاش بدهد و برود . اين قبيل اشخاص را پول هم دادهاند . در قم هم متولى باشى خوان نعمت گسترده تمام مستقبلين شام و ناهار آنجا صرف مىكنند . آقا طورى مىخواهد وارد شود كه آقايان جوان را مثل امام و صدر العلماء و سيد على آقا را به كلى تحت الشعاع خود نمايد و بلع كند . تجار و كسبه و طلاب تماما با آقا همراهى دارند . فقط احرار متنفرند . آنها هم كم هستند . رجال و محترمين كه از كار خارج هستند ورود آقا را مغتنم مىشمارند . احرار ميل دارند آقا مجلس نرود مثل سابق . اما آقا تمام اين اساس را راجع به خود مىداند . شخصا هم آدم با تدبير پلتيكدان باقوتى است . روز يكشنبه وارد مىشود . پرسيدم سركار تا كجا استقبال مىكنيد . گفت من ميل داشتم همان شهر ديدن كنم و كسالت را بهانه قرار بدهم . اما حالا