تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2915

مساهمون:

ص٢٩١٥
مرتبه نعره زده و يقهء پيراهن خود را پاره كرد ، بعضى كلمات عاشقانه گفت . چرت همه پاره شد . آن وقت بطرى كنياك را گرفت سركشيد . خانم منور براى تجديد لباس رفت بيرون . ناصر لشكر هم رفت . صداى منور و مادرش و كسانش بلند شد . مدبر السلطنه رفت مراجعت كرد كه من از عهده نمىآيم ، يكى از شما برود . سايرين به هم نگاه كردند . ناچار من رفتم . ديدم يكى از كلاههاى فرنگى خانم منور مملو استفراغ شده توى ديگرى مشغول است . هر چه حرف زدم جواب نداد . آن وقت برخاسته ميان اطاق كه تمام لباسهاى ممتاز خانم منور بود مجددا قى كرد . با اين حال دست به گردن منور شده و مثل دوال پا او را چسبيده . خانم منور و مادرش بىاختيار براى ضايع شدن لباسها گريه مىكنند . من به هزار زحمت خواستم او را آرام كنم نشد . آخر خدا رحمت كند حاجى فساد و كاظم خان دو نفره نوكر خودم را صدا زده جبرا ناصر لشكر را از محبوبه جدا كرده و از اطاق كشان كشان به يك بيغوله‌اى بردند و نگذاشتند ديگر خارج شود . عيش منغص و رقص از ميان رفت . حالا مدبّر السلطنه و ما دو سه نفر نمىدانيم صبح اين مسئله در به دو ورود ايالت شهرت كند چه بگوئيم . بالاخره با نهايت اوقات تلخى و پريشانى به منزل رفتيم . صبح هم اين مسئله شهرت كرد . بلكه نكته‌سنجهاى شيراز تصنيف و غزلى هم گفتند . چندى ديگر معلوم شد آقا به دو پياله مست است و در اغلب ضيافتها از اين قبيل كارها كرده . دو ماه از اين حكايت گذشت يك شب من ديدم متصل در پشت عمارت صداى پا مىآيد . بعد صداها بلند شد . از طرف بهاء السلطان محسن خان سرتيپ فوج زرند صاحب منصبى آمد كه ناصر لشكر سررشته‌دار فوج را برده و با او عمل قبيح كرده . تمام فوج حاضر شده شورش دارند ، زود زود بيائيد . من آن وقت هم نايب الاياله ، هم از طرف آن غير مرحوم سپهسالار رئيس قشون بودم . من برخاسته از خانهء خودم كه گذشتم ديدم تا دم خانهء بهاء السلطان سربازها صف كشيده بعلاوهء تفنگ ، هر كدام يك چماقى دارند كه چندين ذرع بلندى آن است . با هزار واهمه وارد منزل بهاء السلطان شدم . ديدم روى صندلى نشسته ، ميزى در جلو كه بطرى و گيلاس عرق روى آن گذاشته يك چماقى هم در دست دارد كه چندين برابر چماق سربازها است . تا من رسيدم بنا كرد بد گفتن كه يك نفر ميرزا سررشته‌دار فوج زرند را ببرد . . . من الان تمام خانهء او را آتش مىزنم و تمام شهر را قتل‌عام مىكنم . ما نشستيم و بناى نصيحت را گذاشتيم . بالاخره مىگفت الان اگر سررشته‌دار را آورديد فبها و الّا خانه ناصر لشكر را آتش مىزنم . خانهء ناصر لشكر هم نزديك بلكه وصل است و دورش را سرباز احاطه كرده . در اين بين خبر دادند كه محمد رضا خان همه كارهء نظام الملك ناصر لشكر را با چادر چاقچور زنانه از عمارت