شعر سرخوش
خواجه تا مفتخوار و قلاش است * پيشوا تا شريك اوباش است
عدل تا زار و ظلم بشاش است * ريش ما تا به دست فراش است
باز آن كاسه و همان آش است * تا صدارت غرض به كار برد
تا وزارت مرض به كار برد * تا كه جوهر عرض به كار برد
جوهرى تا عوض به كار برد * باز آن كاسه و همان آش است
تا كه قصد وكيل جلب زر است * تا رياستپرست و حيلهگر است
تا زبانش دگر ، دلش دگر است * كى اميد خلاص از خطر است
باز آن كاسه و همان آش است * هديه و رشوه تا بود مرغوب
غمزه و عشوه تا بود مطلوب * بانگ نوت است تا كه در مكتوب
وضع ما تا بود بدين اسلوب * باز آن كاسه و همان آش است
تا مجاهد ز جنس اشرار است * پيرو نفس دون غدار است
متعدى و مردم آزار است * راست گويم كه كار ما زار است
باز آن كاسه و همان آش است * تا كه رمال عالم الغيب است
تا كه نقال سارق البيت است * تا معبّر مروج الريب است
نقص در نقص و عيب در عيب است * باز آن كاسه و همان آش است
فكل ، عمامه ، مولوى ، همه رنگ * تاج و تسبيح و خرقه ، چرم پلنگ
تا بود ، دام كيد و حيله و رنگ * تا به ضد وطن كنند آهنگ
باز آن كاسه و همان آش است * ديو تا مقتداى ما باشد
غول تا رهنماى ما باشد * جهل تا پيشواى ما باشد
ظلم تا در قفاى ما باشد * باز آن كاسه و همان آش است
تا كه اخلاق ما دگرگون است * تا تقلب مجاز و مأذون است
كار ما تا چو ديو وارون است * گر بپرسى كه حال ما چون است
باز آن كاسه و همان آش است * تا كه كذب و نفاق عادت ماست
عادت زشت ما رشادت ماست