تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2867

مساهمون:

ص٢٨٦٧

چهارشنبه پنجم شوال

خيزيد و خز آريد كه ايام خزان است * باد خنك از جانب خوارزم وزان است آن برگ رزان است كه بر شاخ وزان است * گوئى به مثل پيرهن رنگرزان است دهقان به تعجب سرانگشت گزان است * كاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلزار
باد مىآيد . باران نيامده خيلى خاك است و بسيار كثيف . از اين همه پول هم كه مىگيرند خيابانها همان است كه بود ، فقط بعضى روزها آب‌پاشى مختصرى . گل نم گل نم مىشود . الموت رفتن من هم در اين فصل بىتماشا نيست .

مقبرهء ملك المتكلمين

تقى كه سر مقبرهء ملك المتكلمين رفته بود دوچرخه را در چادر قهوه‌چى گذاشته بود . قضا را قهوه‌چى چادر خود را جاى ديگر مىبرد . يك درشكه‌چى دوچرخه را توى درشكه گذاشته و مىبرد . تقى تمام را دنبال دوچرخه بود . آخر يك نفر ژاندارم مىگويد درشكه‌چى برد ، پنج هزار پول درشكه داده و پيدا مىكند . ديگر تفصيلى جز حكايت خودش نمىدانست كه بگويد . اسد الله ميرزا آمد كه آنجا رفته بود . مىگفت سر قبر را چوب بست كرده چراغ و گل آويخته بودند . عكس ميرزا جهانگير و ملك را نصب كرده بودند . شيخ الرئيس و ميرزا حسين خان كسمائى و يكى ديگر تا من بودم نطق كردند ، تمام از اتفاق و اتحاد بود . ديگر هيچ صحبت گوشه‌دارى نكردند و مضمونى نگفتند .

ترس تقىزاده

ميرزا حسين خان گفت قبر مرحوم قاضى بيست قدم يا كمتر يا بيشتر با قبر اين دو فاصله دارد . قاضى را هم جزو شهدا مىگويند و حال آن‌كه از زخم سرش و اسهال كبدى مرد . كسى او را مسموم نكرد و به دار نزد . مىگفت تقىزاده آمد اما هيچ آن احترامات را كسى نكرد و خودش هم بسيار ملول و محزون بود . از چهرهء او كسالت هويدا بود و خودش از خودش واهمه داشت . اشعارى در روزنامهء « شرق » بود كه ميرزا يحيى خان سرخوش گفته .