چه چاره كنيم !
بارى براى خريد روزنامه به دكان كتابفروشى وارد شدم . ديدم يك نفر با اندوه بسيار روى نيمكت نشسته . مشغول روزنامه شدم . به صاحب كتابخانه گفت پس آن مقالهء من مىماند . گفت چرا . گفت براى اينكه صد سطر است و پنج تومان بايد بدهم تا بنويسند .
من گفتم همچو چيزى نمىشود . اگر مقاله مفيد باشد اداره پول هم دستى مىدهد . گفت بسيار مفيد است ، چطور فرموديد ؟ گفتم شما سهو كردهايد اگر قبل از درج در روزنامه به من مطلب آن را خواهيد گفت الآن رفع اشتباه كرده شما را از غصه نجات مىدهم . گفت اطاعت مىكنم . من فورا روزنامهء « ايران نو » را باز كرده سطر اول را نشان دادم كه براى درج اعلان پول خواهند گرفت نه مقاله . آن وقت صاحب مقاله نفس راحتى كشيد . من مضمون مقاله را جويا شدم . گفت كرور پول بواسطهء اين مقاله براى دولت حاضر مىشود . گفتم بهبه بسيار خوب مطلبى فرموديد ، خوب چطور . گفت ايران نظير شما چقدر جمعيت دارد . گفتم مىگويند سى كرور و فورا ملتفت مطلب شدم . گفت دو كرور فقير ، ده كرور زن و بچه ، ده كرور متمول يعنى به قدر يك تومان كه دارد . گفتم البته البته .
نفرى يك تومان بدهند ده كرور مىشود . ديدم از همان مقاله و حسابهاى سابق است كه متصل در روزنامه مىكردند و بالاى منبر مىگفتند و براى بانك ملى پول تهيه مىشد . اين شخص تازه سر افتاده مثل كوره حساب . . . « 1 » نموده است . بعد گفت ما خودمان « 2 » دويست نفر هستيم كه مىدهيم . گفتم خيلى خيلى زود مقاله را بدهيد درج كنند كه ملت نهايت احتياج به اين پول دارد و از كتابخانه بيرون آمدم .
كاشف السلطنه
دوشنبه چهارم رمضان المبارك - اطاق براى خوابيدن گرم است . در زيرزمين هم آنقدر وقت را نمىشود خوابيد ، صدمه مىزند . چهار به غروب مانده خانهء كاشف السلطنه رفتم . سهام ورثهء بگم خانم را از فيلستان خريده تا بعد با ورثهء حكيم الملك جوال برود . حالا براى ضابطى اسناد حقى [ كه ] بايد به شاهزاده خانم بدهد جان مىكند . « 3 »
هامش
( 1 ) - نقطهچين در اصل است .
( 2 ) - در اصل با خودتان .
( 3 ) - بالاخره كارى انجام نداد . فيلستان در يد تمليك ورثهء حكيم الملك باقى است مثل املاك مرحوم حاجى كه به جائى نرسيد و نمىرسد . 41 [ 13 ] ( يادداشت بعدى مؤلف در حاشيه )