گفتگو با سپهدار
حسن سلطان كشمرزى آمد معلوم شد گوش به سفارش پلكنيك نداده زود به قزاقخانه نرفتهاند و تفنگها را تسليم كرده يك شب پنهان بود و باز گير افتاده با چند نفر سرباز كشمرزى مىبرند نزد سپهدار . مىگفت ما را بردند سپهدار پرسيد از كدام فوج هستيد گفتم افشار . گفت كدام ده . گفتم نزديك شال . تا خواستم اسم يك ده پيدا كنم كه نزديك آنجا باشد كه رعيت خود او بشوم يك گلوله توپ به ديوار عمارت خورد .
سپهدار گفت بر پدرت لعنت و زود رفت به سمت ديگر . جمعيت دورش را گرفت . تا خواست ملتفت من شود گلولهء ديگر به يك سمت عمارت خورد و تركيد . تا داخل هم شدند من و سربازها موقع به دست آورده بيرون آمده سرازير شديم . چون تغيير لباس داده بوديم كسى ممانعت نكرد . رفتيم قزاقخانه راه ندادند . حالا آمديم اينجا .
رعيت و سرباز
سربازهاى كوريجانى هم اينجا هستند ، همه تغيير لباس دادهاند . روز اول ما سه قراول داشتيم يك دست لباس داشتند . به نوبت پوشيده براى حوائج خود بيرون مىرفتند .
حرف در اين است اينها تقصير ندارند . سرباز ايران حكم همان رعيت را دارد . از پشت گاو مىآورند . مالك پول مىدهد سرباز مىشود ، فردا همان رعيت و گاوچران است .
سالى ده مرتبه هم زورشان برسد عوض مىكنند كه مداخل سر كرده است . حالا هركدام اينها خداى نكرده تلف شده يا بشوند مبلغى ما بايد پول بدهيم و ضرر است .
دو ساعت و نيم از دسته رفته صداى توپ باز از سمت عشرتآباد و قصر قاجار و دروازهء دوشانتپه و ميدان مشق بلند شد ، قدرى گذشت گفتند در باغ شاه جنگ است .
امير مفخم با سالار جنگ با بختياريها و اردوى كاشان باغ شاه منزل دارند و مجاهدين به جنگ رفتهاند . در اين بين صداى توپ هم از آنجا بلند شد اما به سمت شهر مىآمد .
بيرق روس
يوسف خان ارمنى كه مسلمان شده و حالا شاگرد كالسكهچى حضرت و الا شده از شمران وارد شد . پياده آمده بود . پيغام آورد كه بيرق روس را نصب كنيد ، همينطور آقاى عماد السلطنه . پرسيدم گفت مجد الدوله هم در سفارت روس است با جمعى كه من نمىشناسم . عريضه خدمت حضرت و الا نوشته همان ساعت رفت . اين بيرق را براى اين كه تهيه نكرده بوديم به زحمت درست كرديم . اولا رنگ قرمز آن را ، لنگ بچهها را