جنگ نيست و سفرا متاركه خواستهاند ، تا چهار از دسته رفته مهلت گرفتهاند . در اين مدت متاركه شما برويد آنجا . به همين اطمينان از خانه بيرون آمده با آن تفصيل و بازوبندها . در وسط راه صداى توپ باعث اين اضطراب شده ديگر نگذاشتهاند مراجعت كند . خندهء بسيار با بىدماغى كرديم .
جزئيات
اسد الله ميرزا هم كه ديشب اين محله بود آمد . حسن خان هم پيدا شد . معلوم شد ديشب بختيارى و ضرغام نبود ، مجاهدين سپهدار بودند كه از « على شاهوز » آمده بودند .
اسد الله ميرزا مىگفت نهايت بىقرارى را براى ورود آنها ديروز داشتند . براى آنكه قورخانه و فشنگ تمام شده بود و هرچه داشتند نزد اسد الله خان و اينها بود . حسن خان مىگفت هزار و پانصد نفر بودند . اسد الله ميرزا مىگفت سيصد نفرند . صد نفر سوار گرجى ، دويست نفر سوار جديد كه از دور طهران گرفتهاند و براى همين مشوش بودند كه سواركارى آنها كم است .
احمد كشمرزى گندم مىآورد در « على شاهوز » جلو گرفته بودند به خود آنها فروخته بود ، مصدق قول اسد الله ميرزا شد . سه شب آنجا بوده مىگفت سيصد نفرند با دو عرابه توپ كه به قاطر سوار كرده بودند با هشت گارى اسباب .
پسر فتحعلى بيك خودمان كه مدتى است بيرونش كرده قزاق شده بود حالا رفته جزو آنها و مجاهد شده نزد من بود . يك تفنگ دولول ساچمهاى داشت . هرچه كردم بيايد قبول نكرد . دوازده نفر مجروح داشتند . وقت آمدن روانهء كرج كردند كه هوايش خنكتر است .
حسن خان مىگفت يك سيد كه گفتند پسر شيخ الاسلام است يا دو نفر ديگر جلو درشكه نشسته بودند باقى سواره و پياده دنبال آنها . گارى مردم شهرى و آنها كه قبل آمده بودند مخلوط و متصل صداى زندهباد و يا حسين بود . تاريك بود من درست ميرزا حسن پسر شيخ الاسلام را تميز ندادم . اما ديدم آن سيد در ميان درشكه يك تپانچه به دست گرفته مقابل صورت خودش به حالت قراول نگاه داشته و همينطور تا من ديدم نگاه داشته بود و گويا از اول ورود شهر تا در بهارستان همينطور در حالت قراول بود . اما تيرى خالى نكرد و كسى را هدف تير عشق خود ننمود .
فتحعلى بيك از خانهء عماد السلطنه آمد . مىگفت آقا خيلى مضطرب است . سه نفر سيد هم آورده با تفنگ و فشنگ دستهاى بالا كرده در حياط نشسته قراول حضرت و الا شدهاند .