دروغها
حالا قدرى از صحبتها بنويسم . بقدرى دروغ شنيده شده كه حساب ندارد . هركدام مشروطه بودند طورى ، مستبد طور ديگر بيان مطلب مىكردند و ما از ميان حرف آنها مطلب مىفهميديم . سيد مجتبى امروز هم نيامد . معلوم شد خودش چند نفر براى حفظ خودش لازم دارد و از همه ترسوتر است . مستشار در سنگر است و بالاخره از بس استحكام خواهد داد يكى از قلاع جنگى طهران مىشود .
ابزارهاى آتشزا
نايب احمد مىگفت اينها سه دانه بمب بيست و چهار منى دارند كه منجنيق شصت ذرعى گذاشته يكى را ديشب انداختند خاصيت نبخشيد . دو تاى ديگر را هنوز سپهدار اجازه نداده . حاجى رمضان از قول يك نفر مىگفت اين مجاهدين سواى تفنگ يك كيسه در اين سمت ، يك كيسه در سمت ديگر دارند . يكى بمب است ، يكى ديناميت ، يك چيز درازى هم به گردن . پرسيدم اين چهچيز است . گفت اين براى حرق است . هرجا بخواهيم آتش بزنيم ته اين را فشار داده از سرش « فشفش » آتش بيرون مىآيد و آنجا آتش مىگيرد . همه مىگفتند آنچه توپ و تفنگ انداخته شده به هيچكدام آنها نخورده ، گلولهء توپ را نگاه مىكند مىگويد ها آمد آمد آمد . نزديك پاى آنها به زمين مىخورد ، آنوقت يك شيشكى در كرده و خنده مىكنند . حتى بعضى از آنها كه تركيده و به آنها خورده هيچ صدمه نرسانيده .
عوام
در اين بينها سر و كلهء حسين نمايان شد كه امروز نان هم براى ما نياورده بود . خبرها گفت . اولا قزاقخانه را كن فيكون كردند . چطور آقا حسين . به همه جهت سپهدار به بيست و پنج نفر گفته كه بايد قزاقخانه را بگيرند . آنها هم از خانهء شعاع السلطنه يك ديناميت انداخته [ اند ] تمام قزاقخانه به هوا رفت . خود پلكنيك [ را ] با زنش توى درشكه نشسته با بيرق سفيد فرار كنند گرفته بهارستان بردند و بنا كرد از اين مهملات بقدرى گفتن كه دادم از حياط بيرونش كردند . بارى از اين حرفها خيلى در شهر زده مىشود كه مملكت را به همين حرفها از دست دادند و هيچكس حريف اين عوام نشد . حكيمباشى آمد . اسد الله ميرزا هم آمد . حكيمباشى مىگفت سپهدار و حاجى عليقلى خان آمد نشان به طهران اجبارى بود ، براى اينكه در بيرون تاب مقاومت نياوردند . اين مسئله به صحت پيوست كه فرارا از بادامك خارج شدند و بعد گفتند هرچه باداباد شهر مىرويم . يا كشته شده يا