مردم مىدويدند . بچهها را آرام كردم . چه خوب شد من ديشب شمران نماندم . تازهگل جبرئيل « چاله حصار » شده بود . خواهش كردم آنقدر خبر به بچهها ندهد . رفتم بروم حسين را ديدم گفتم چه خبر . دستش را نشان داد گمان كردم زخمى شده . بعدا درست نگاه كردم ديدم شلّه قرمز بسته . مىگفت توى كوچه به هركس شله مىدهند بايد زد به جليقه يا به هرجا ميل دارد ببندد . هرچه كردم خوابم نبرد . افخم الدوله هم خواب نرفت .
دل ما براى اين مردم مىسوزد كه مثل سگ و گربه به جان هم افتاده و يكديگر را براى روس و انگليس پارهپاره مىكنند . ما داخل هيچ طرف نيستيم همان غصه مىخوريم و پايان ندارد . به قدر ذرهء هم ازمان كار ساخته نيست . دو طرف نامحرم مىدانند براى صداقتى كه داريم .
در بهارستان و جاهاى ديگر
ابو القاسم از مجلس آمد ، مىگفت بختيارى و قفقازى و مجاهد گيلانى ، قزوينى به يك اندازه آمدهاند . اهل شهر دستهدسته با اسلحه و بيرق مىروند . شادى مىكنند زنده باد مىگويند . از علما ، تجار و وكلاى سابق در بهارستان جمع شدهاند . اما مردم را راه نمىدهند مگر به نام و نشان . عمارات اطراف را هم مشغول سنگربندى هستند . آنچه هم ممكن شده اسب و تفنگ از محلهء سرچشمه و پامنار و دروازه شمران گرفتهاند . تمام آنها را سوار شده اسبهاى خود را كه لاغر هستند در وسط ميدانگاهى بستهاند . طويلهء نظام الملك با آنچه كاروانسرا آنجاها است اسب بسته و منزل كردهاند . چند دكان تفنگ فروشى را در بازار و خيابان چراغ گاز باز كرده آنچه تفنگ و فشنگ بود بردند . سپهدار و سردار اسعد آمده [ اند . ] گفتم خودت ديدى . گفت خير . باز آمدند معلوم شد سه اسب عماد السلطنه و پانزده اسب فخر الملك را هم گرفتهاند . بادمجان [ و ] كشك زهر شد . اما پلكنيك تمام قزاق ، ژاندارم ، سرباز ، توپچى همه را در قزاقخانهء ميدان مشق ، ميدان توپخانه و ارگ جمع كرده معلوم نيست چه خيال دارد . در اين بين صداى توپ بلند شد ، چهار تير پىدرپى و اين دو ساعت و نيم به غروب مانده بود . صداى تفنگ هم متصل مىآمد اما كمكم .
عرب على « 1 » آمد در نزد فرمانفرما است . گفت صبح به قدر صد نفر از بيراهه و سمت جلاليه دم دروازهء بهجتآباد آمدند كه مستحفظ چند نفرى داشت . گفتند دروازه را باز كنيد و سرآورديم ، سرآورديم . اينها بختياريها را ديدند گمان كردند از خودشان است . باز
هامش
( 1 ) - اصل - عزب