تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2614

مساهمون:

ص٢٦١٤

بختياريها

باز مىگفت مختار السلطنه پسر مختار السلطنهء مرحوم آمد ، برادرش قلعه‌بيگى است و خندقها و دروازه‌ها سپردهء اوست . مشروطه‌خواه است . حكايت مىكرد جنگ خيلى خونريز است و بسيار از طرفين كشته شده . پسر سردار اسعد و دو عموزاده‌اش كشته شدند . چندين شليك توپ قزاق از آنها خيلى كشته . تمام بختيارى اين سمت همّش مصروف كشتن سردار اسعد است ، آن سمتيها كشتن امير مفخم . ليكن هر دو سلامتند . مجروحين و مقتولين در صحرا مىمانند كسى نيست بردارد .

انگليسها و بختياريها

انگليسها مثل ريگ پول به سردار اسعد مىدهند . همين است كه دانه‌اى پنج شاهى تخم مرغ را پول مىدهند و الّا بختيارى يا ايرانى جماعت در اين مواقع پول به كسى نمىدهد . انگليسها آنچه به نظر من مىآيد براى سه مقصود بختيارى را به اينجا آوردند : يكى آن‌كه عدد آنها خيلى زياد شده بود و اسلحهء فراوان و فشنگ بيشمار داشتند كم بشود . ديگر اين‌كه بواسطهء اين خونريزى و جنگ ما بين اين دو طايفه هميشه نزاع باشد و خصومت داشته باشند . هروقت محتاج قلع ديگرى شود به آن سمت كمك كند . سيم اينكه روسها وقتى كه آقايان را عذر مىخواهند از خاك خود خارج مىكنند باعث نفرت و دشمنى بختيارى از آنها بشود و اين براى سرحد انگليس نافع است .

روزنامه نجات

بارى به قول « دخو » عقل آدم قد نمىدهد . حقيقة من كه مات و متحيرم كه چه نيرنگها مىزنند . روزنامهء « نجات » باعث نجات نشد . روسها خوششان نيامد اما باز چاپ مىكرد . اگر نه ملت او را تهديد به قتل نمىكرد . اين مطالب كه نوشتم اغلب مردم مىدانند . از كيد روس و انگليس و حماقت مردم خوب خبر دارند ، خيلىخيلى بهتر از من . اما كار طورى شده كه احدى جرأت گفتن آن را ندارد . تا بگويند مىگويند مستبد است ولو آن شخص صنيع الدوله يا امام جمعهء خوبى باشد . شعاع الدين ميرزا به قيد قسم مىگفت چند نفر از مشروطه‌ها به من مىگفتند قفقازيها و گرجيها آمده‌اند ايران را مشروطه و منظم كنند آن‌وقت مملكت خودشان را ضميمهء ايران كرده از چنگ استبداد روس خلاص شوند .