تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2601

مساهمون:

ص٢٦٠١
پنجشنبه 19 شهر جمادى الثانيه . حاجى افخم الدوله شمران خدمت حضرت و الا رفته بود . من اسب سوارى خوب ندارم . يك اسب قزل داشتم كه در سفر دويرن اسعد السلطنه داده بود و از بقيهء اسبهاى آن سفر مانده بود مرد . عز الممالك هم اسب كهر خود را گرفت . حالا دو اسب دارم قابل سوارى نيستند . « پاكشى » است و بس . از اين جهت شمران رفتنم سخت است .

« كارس پاندان » كاذب

بارى « كارس پاندان » « 1 » مخصوص من كه ديروز پيدايش نكردم وارد شد . بعد از طى تعارفات گفتم شما را ديروز هرقدر تفحص كردم پيدا نشديد . جواب داد من وقتى قزاقخانه رفتم كه آن نانوا را به دار مىزدند . گفتم مخبر صادق يعنى شما . كدام نانوا ، كدام دار . گفت معلوم مىشود شما ميدان مشق نيامديد و الّا دار به آن بزرگى را ديده بوديد . گفتم اگر تمام تحقيقات و حرفهايت مثل اين باشد خيلى امتنان پيدا مىكنم ! نوكر دماغت ناخوش است . آن دار نبود چوب چراغ بود ، مگر كور بودى . يك تعجب زيادى كرده آن وقت قسم خورد من از گوشهء ميدان رد شدم و جمعيت دور چوب جمع بود . آنها كه تماشا از دور مىكردند مىگفتند نانوا را دار مىزنند و من باور كردم . مراجعت هم از در ديگر قزاقخانه بيرون آمدم و ملتفت چراغ نشدم . مخبر كاذب ما رفته بود نزد شيل يا كف قزاق‌باشى روسى . با وجود سابقهء دوستى خيلى كم صحبت داشته بود . همين‌قدر گفته بود صبح شنبه مثل اين‌كه كاپيتن مىدانست امروز جنگ مىشود . معلوم است خبر را رفقاى قفقازى خودشان داده بودند . گفت اين جاى ما تنگ است و ما سنگر لازم نداريم ، براى آن‌كه از همه‌جاى رودخانه عبور ممكن است و ما بايد شهر را محافظت كنيم نه پل را و حكم كرد اردو را حركت بدهند . يك ساعت و نيم بعد از ظهر بالاى كوه مشرف به سنگرها جمعيتى ديده شد . قدرى گذشت از روبه‌رو مقابل پل دسته‌اى به قدر دويست نفر [ آمدند . ] فورا كاپيتن فرمان جنگ و گريز داد . اردوى ما حركت كرده بود و ما به آنها ملحق شديم ، جاده را گرفته رو به شهر . آنها كه فرار ما را ديدند جلادتى پيدا كرده تعاقب كردند . كاپيتان صد نفر سرباز « ماماقانى » را قبل از وقت حكم كرده بود در كال رودخانه بخوابند تا مجاهدين رد شوند . آنجا نهر بسيار است اما بعد از كرج جز رودخانه قورى چاى كن كه آب ندارد رود ديگرى نيست .
هامش
( 1 ) -Correspondant