كردند اين معاون السلطان ميرزا عباس خان لشكرنويس آنها بشود راه ندادند . يعنى اسما بود ، اما رسما نپذيرفتند . چنانچه روزى كه فوج افشار سپردهء او شد من از حسن نايب كشمرزى شنيدم سررشتهدار با فوج براى گرفتن روزى ده شاهى آمده بود پلكنيك گفت شما برويد براى اينكه مىدانم تقلب مىكنى ، من خودم پول را به دست سرباز مىدهم ، شما را لازم ندارد .
اگر از آن روز نظام ما را مرتب كرده بودند امروز قواى نظامى ما و افواج ما نهايت برترى را داشت و محتاج به يك سرهنگ روس نبود كه تمام عنان و اختيار را مجبورا به دست او بدهيم و تفويض صرف شويم . اين فرمانفرما ، اين ظفر السلطنه با جماعتى ديگر كه الان زندهاند و هيچ نام و نشانى ندارند و همه وافوريها و جوانها به ميان آمدهاند تربيت شدهء آن عهد هستند و بسيار هم زحمت كشيدهاند .
وضع شهر
يك ساعت از شب رفته افخم الدوله از شمران آمد . گفت وقتى كه رسيدم حضرت و الا مىخواست سلطنتآباد برود ، من هم رفتم . شاه درب اندرون نشسته بود . سردار معزز على اشرف خان گروسى و امير جنگ ( سپهسالار ) و سه چهار نفر ديگر بودند . كمى صحبت شده بعد به عمارت حوضخانه آمديم . سوار خواجهوند آمد . اما اطمينان نداشتند تفنگ بدهند . على اشرف خان هم رفت با سوار اردو برود . شاه با پلكنيك تلفن مىكرد . بعد به اطاق آمده مىفرمود امير مفخم با سالار جنگ همه جا جلوى بختياريها است . اما سردار اسعد ميل جنگ ندارد . متصل از جلوى آنها فرار مىكند . گفتند آنها « على شاه وز » « 1 » هستند . امير مفخم آنجا رفت . آنها به عبد الله آباد مراجعت كردند .
حشمت الدوله هم مىگفت شهر امن است و مردم ساكت .
سپهدار هم چون جنبشى از اهل شهر نديد و يك شكست هم خورد خيلى غمگين شده . بختياريها هم چون اين خبر را شنيدهاند البته مقاومت نمىآورند . شاه مىفرمود به اميد خدا فتح با ماست و من نمىگذارم مردم پاىتخت را غارت كنند . پلكنيك هم خوب خدمت مىكند و سزاوار هرگونه تحسين است .
چرچيل و سردار اسعد
بيرون آمديم طبيب روس رسيد . با حضرت و الا بناى صحبت را گذاشت . من داخل صحبت خودم را كردم و جويا شدم . بارونوسكى آمد گفت جائى نرفته بود . گفتم كرج .
هامش
( 1 ) - معمولا على شاه عوض نوشته مىشود .