مىكنند ، بعد گرفتن تمام اسلحه است از كسانى كه مناسبت ندارند ، سيم پراكنده كردن تمام اردوى سلطنتآباد است ، چهارم تعيين وزير جنگ و سلب اختيارات از كليهء نظام ، پنجم اخراج اجانب از خاك ايران به هر نحو ممكن است . تمام آنچه مىگويند ممكن است سواى عذر مهمانها . هنوز جواب از شاه داده نشده .
حرف سردار اسعد
همينطور مىگفت تلگراف ميرزا صالح خان وزير اكرم را ديدم از قم كرده بود كه سردار اسعد نمىرود و گوش به اين حرفها نمىدهد . مىگويد از فرنگستان تحفه و تعارفى براى جناب مستطاب عالى ( به سعد الدوله تلگراف كرده بود ) آوردهام كه بايد خودم حضورا تقديم كنم . اقامت من بىحاصل است . اجازهء آمدن بدهيد .
ملكآرا فرستاده بود خانهء نديم السلطان هستم ، شعاع الدين ميرزا هم هست بيائيد .
فوز عظيمى دانسته با حاجى آقا رفتيم . در اين بين آقاى عماد السلطنه هم آمدند . آقا منزل ما آمده بود . شنيده بود در راه هم اعتماد السلطنه را ملاقات كرده همراه آورده بود . خود عماد السلطنه زكام سختى شده بود . دندانش درد گرفته همانجا هم تب كرد و زود رفت .
تشويش فرمانفرما
نديم السلطان مىگفت صبح يكشنبه از دهى كه در ساويجبلاغ دارم آدم آمده بود كه مجاهدين آمده به اسم و رسم آنچه اسب و تفنگ داشتيم قبض داده گرفته و بردند . يك نفر از رعايا گفت من اين يابو را براى زيارت مشهد خريدهام نبريد . گفتند مىبريم ولى آنجا مىگوئيم بعد از يكى دو ساعت يابو را مراجعت داده و التماس دعا گفته بودند . من رفتم خانه فرمانفرما كه تو وزير داخله هستى ، براى چه اسب و تفنگ رعيت مرا گرفتهاند .
نوكرهايش به من گفتند ابدا نگو . براى اينكه از يافتآباد خيلىخيلى علاوه دريافت كردهاند . من باز گوش نداده . داخل اطاق وزير شدم تا عنوان مطلب كردم ديدم فرمانفرما صد هزار مرتبه از من مشوشتر و پريشانتر است . بله براى اينكه صد هزار مرتبه از نديم دولتمندتر و صاحبمالتر است . من ديگر عرايض و تظلم خود را فراموش كردم . آنجا راپرت صحيح جنگ را ديدم .
جنگ قزاق و مجاهد در شاهآباد
مقصود من اينجاست آنها مقدمه بود . شب يكشنبه به قدر سيصد نفر از مجاهدين بالا دست سنگر قزاق را گرفته از بالاى كوه شليك مىكنند . به قدر لزوم كاپيتن قزاقها و قزاقها جنگ مىكنند . يا برحسب ضرورت يا مجبورا كاپيتن حكم به تخليهء سنگر مىكند و قزاق