تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2500

مساهمون:

ص٢٥٠٠
آورده بودند و هشتاد مرتبه هندوستان را فتح كردند ، پنجاه مرتبه عثمانى را . آقا محمد خان تفليس را قتل‌عام كرد . سلطان جلال الدين با چهارده نفر هند را گرفت . يكشنبه 25 - صبح كه بيرون رفتم ديدم « پك‌وپوز » سركار حاجى آقا خيلى درهم است ، دانستم واقعهء تازه‌اى بايد باشد . اما خودم را به آن راه نزدم . فخر الممالك و خبير همايون آمدند . معاون دفتر هم بود . من كمى شوخى كرده احوالات از معاون مىپرسيدم براى حفظ خانهء خودش چه تدبير تازه كرده . او مىگفت خانهء من بدجائى است . پشت خانهء مشير السلطنه است . چليك نفت زياد دارم . بچه‌ها را توى آنها پنهان كرده و خودم و عيالم در صندوقخانهء كوچكى [ هستيم ] . حاجى آقا از اين صحبتهاى ما بىطاقت شد . چه مردمان بىفكرى هستيد چه آدمهاى بىمزهء شوخى . من گفتم خوب سركار حاجى آقا مگر چه واقعه‌اى رخ داده . آن وقت كاغذ ابو القاسم خان را كه صبح غلام سفارت روس آورده بود ارائه دادند .

نامهء ابو القاسم خان

نوشته بود از قيامت خبرى مىشنويد . وقتى كه قشون سپهدار به شهر ريخت از چهار دروازه پنجاه نفر كه به همه جهت دويست نفر بودند ، بالاتر از كاروانسراى منزل ما با سوار مسيح خان جنگى كردند . كاكاوندها مغلوب شدند ( مسيح خان را از سفر خمسه مىشناسم مرد شرورى است ) . آن وقت شيخ محمد و ملا محمد على چند نفر از آنها را به سمت كاروانسراى ما دلالت كردند و گفته بودند از سوار مسيح خان و كاكاوند اينجا مخفى شده‌اند . درب كاروانسرا را بسته بودند ، نفت آوردند آتش بزنند . دالاندار از ترس حريق در را باز كرد و قسم خورد كاكاوند اينجا نيست . آمدند تو . فتحعلى و حيدر قلى خان دست به تفنگ كردند ، مهلت نداده شليك كردند . فتحعلى جوان رشيد كوريجانى سر تير مرحوم شد . حيدر قلى خان از پا زخمى شد . من در بالاخانه مخفى شده بودم . اينها دو مرتبه تا پشت اطاق من آمدند اما خدا نخواست من دستگير و مقتول شوم . توى اطاق نيامدند . نعش مسلمانها را كه توى خيابان و كاروانسرا بود پيرزنهاى قزوينى آمده به هزار ترس و لرز برده دفن كردند .

شرور نيستم

شب من خودم را به خانهء يكى از آن پيرزنها رسانيدم ، قدرى نان به من داد . آن‌وقت گفت پسر من مجاهد است ، اينجا نمان . هر شكل بود [ خود را ] به خانهء ميرزا آقا چرم‌فروش برادرزنم رسانيدم . صبح باز شيخ محمد و ملا محمد على جمعى از قزوينها را به سراغ من آورد [ ند . ] من از صبح تا غروب در چاه آب ماندم . چندين مرتبه خانه را