تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 2497

مساهمون:

ص٢٤٩٧
آورده تمام آنها را در معبر خود و جلوى سفارت‌خانه‌ها و مغازه‌هاى بزرگ گذاشته آن وقت وارد شهر مىشوند . سربازخانه‌هائى كه با آنها جنگ كردند تمام را قلع‌وقمع كرده آن‌وقت به سمت قصر « يلدوز » مىروند . اطراف قصر را محاصره [ كرده ] اما سلطان به چهار هزار نفر ساخلوى قصر حكم مىكند اسلحهء خود را داده تسليم شوند . اين را فراموش كردم هنگام ورود به اسلامبول شوكت پاشا لايحه‌اى مىنويسد از طرف قشون خيلى مختصر ، همين دو كلمه : « سلطانى كه خلاف گفته و قول خود رفتار كند لايق سلطنت نيست » و براى سلطان روانه مىدارد . اين مختصر را كه آقاى عماد السلطنه ترجمه كرده بودند مآل سلطان را معلوم مىدارد .

مقالهء روزنامهء ماتن

روزنامهء « ماتن » « 1 » 28 آوريل 1909 - اسلامبول 27 آوريل ساعت ده و پنجاه دقيقه صبح - تنها عبد الحميد ، بىكس عبد الحميد . مثل آبى كه از شكاف سنگ باريك باريك بيايد تمام آنچه كه قدرت و عظمت سلطان افسانه‌اى بود از شكاف درهاى نيمه باز قصر بيرون مىرود كه در بيرون آن تيراندازان سالونيك ميان گلهاى ياس و ميان درختان نارنج با تفنگهاى پر خميده‌اند . خالى است حرم خانه‌اى كه ديروز تمام خوشگل‌هاى مملكت عثمانى آنجا جمع بودند و براى تحصيل يك مختصر خنده به روى لبهاى كم‌رنگ خليفه هزاران عشوه مىنمودند . حاليه عبد الحميد تنها است . فقط چهار نفر نوكر باوفا او را ترك نكرده‌اند و ميل كرده‌اند كه هر رفتارى به آقايشان بكنند شريك باشند و از آقايشان جدا نشوند . شهرى كه دور قصرش بنا كرده بود آرام و ساكت بلكه مرده . مثل آنكه بلاى ناگهانى رخ داده و اين بلا روى آن شهر را پوشانده . گنگ است باغات ، لال است چشمه‌ها . ساكت است و بىصداست ديوارها . سلطنتش تمام شد [ و ] شكوهش معدوم . اسمش از ميان رفت . پشت پنجره‌هاى رنگين قصر ايستاده و بايد به بيند كه قطعه‌قطعه تكه‌تكه قطره قطره زندگانى و قدرتش ميرود . بايستى سه روز و سه شب اين حالت احتضارش را معاينه كند . خواجه‌سرايان و سربازانش دسته‌دسته بايستى خودشان را تسليم عساكر آزادىطلبان نمايند و آنها را كت بسته به هم پيوسته به طرف ارتاكونى روانه مىكردند و مىگفتند جلوى فراريان رفته با التماس و گريه و يأس و يا ديوانگى به آنها حكايتها كرده بىميلى خودشان را به مرگ بيان كنند و اگر رحمى نكردند تف به صورت آنها بيندازند . فراريان آخر بيان مىكنند كه شب گذشته در وحشت غريبى بودند و پشت ديوار قشون
هامش
( 1 ) - اصل : متن .