از سه چهار مرتبه طى خيابان درشكه پيدا شد . گفتيم برگرداند و بياورد . ديگر ما درشكه را نديديم . هرقدر آدم معتمد الدوله و خود غلامحسين ميرزا بالا و پائين رفتند پيدا نشد .
مثل آنكه به زمين فرو رفت . ماشاء الله ما سه شاهزاده هم دو قران در جيب نداشتيم كه درشكهء كرايه از چپ و راست به ما تكليف و تعارف مىكردند سوار شويم . يك ساعت تمام در اين گرما سرگردان بوديم . آخر درشكهء مندرس شعاع الدين ميرزا با حاجى الماس مدّنظر آمد ، بدون آنكه چيزى بگوئيم سوار شده گفتيم آقايت كار داشت ، گفت ما را برده برسان مراجعت كن . الماس اطاعت كرد . تا خيابان لالهزار نزديك مطبعهء فاروس آمد . آنجا از خنده و صحبت ما ملتفت شده گفت ديگر بالاتر نمىروم ، شما دروغ گفتيد ، اربابم پياده مانده . لاعلاج پياده شده تا خانهء عميد الدوله هم چندان مسافتى نبود .
اما باز در آنوقت ظهر و گرما خيلى عرق كرديم . وارد خانه شده تفصيل را گفتيم و شرط شد اگر شعاع الدين ميرزا با درشكهء ديگرى يا كرايه بيايد اظهار نشود . بهاء الدوله و نديم السلطان تختهبازى مىكردند . همه مشغول تماشا و من نزديك در بودم . يك مرتبه صورتم آتش گرفت . تا برگشتم ديدم شعاع الدين ميرزاست كه سيلى را نواخته . فورا سمت معتمد الدوله رفت دو تا چك هم به او زد . خنده زياد شد و معلوم شد پشت سر ما بيرون آمده و تا كالسكه مراجعت كند مثل ما عرض و طول خيابانها را گز مىكرده كه درشكه را پيدا كند . آخر همه رفته بودند او هم مأيوس شده پياده آمده بود . نزديك اميريه الماس رسيده بود . جعفر درشكهچى عميد الدوله قبل از آمدن ما وارد شده بود . سر حوض خودى صفا مىداد كه وارد شديم . معلوم شد يكسره شهر و خانه آمده . هرچه سؤال كرديم معلوم نشد براى چه بود . ناهار باقلاپلو بود . با دوغ بسيار صرف شد .
محصلين مدرسهء قاجاريه
چهار ساعت به غروب مانده مدرسهء قاجاريه رفتيم . جماعتى بودند . وزير علوم ، نظام الملك ، فرمانفرما هم آمدند . معلمين مدرسهء آلمانى هم بودند . بناى امتحان شد .
بقدرى شاگردها خوب امتحان دادند كه همه لذت بردند . گل آنها شاگردهاى فاميل ما بودند . عباس ميرزا ، ناصر قلى خان ، عباسقلى خان ، ميرزا اسماعيل خان نمرهء بيست و درجه اول شدند . از همه بهتر ميرزا اسمعيل خان امتحان حساب داد ، بقدرى خوب حرف زد و به اندازهاى شيرين تكلم كرد كه وزير علوم بىاختيار برخاسته رويش را بوسيد و به قدر ده دقيقه برايش دست زده و تحسين كردند . ناصر هم مسئلهء معلم آلمانى را حل كرد . بهتر از همه قصيدهء عربى و فارسى بود كه ميرزا حسين خان طفل هشت سالهء افخم الملك از بر ، با نهايت شيرينى و فصاحت در حضور جمع خواند . بعد هم مشق نظام كردند .