گيلك و بختيارى
حضرت و الا مىفرمودند مشير السلطنه باز از مسلمانى خودش مىگفت كه راضى نمىشوم خون ريخته شود . من گفتم خير شما انتظار داريد آنها دم دروازهء طهران بيايند .
گفت قسم مىخورم گيلك نخواهد آمد . من به آواز بلند گفتم اما من قسم مىخورم بختيارى خواهد آمد . آنوقت مهندس الممالك وزير علوم گفت اين تلگرافها و اهمالها را براى اين مىكنند كه ايل از قشلاقات بيايد و جمعيت آنها جمع شود .
صدراعظم به اقرار و اعتراف خودش ( كه از قول فخر الملك سابقا نوشتيم ) خر است و سپهسالار براى انجام مقاصد خودش در مقابل او سعى و كوشش وافى دارد . كجا از اين خرتر صدراعظمى گير خواهد آورد .
دو نفر از تركمانها آمدهاند سپهسالار معرفى مىكرد . از خدمات آنها كه ريختند انجمن را خراب كرده جمعى را به قدر بيست و دو نفر در استراباد كشتهاند تعريف مىكرد .
اصرار داشت پانصد نفر سوار از آنجا بخواهد . بختيارى كم بود و هيچ فتنه از آنها بروز نكرد حالا نوبت تركمان است و من يقين دارم سوار خواهد خواست . آنها هم آمده از كم و كيف كارها مسبوق شده تمام خراسان را مالك مىشوند .
صدراعظم مسلمان
هركس در اين ايام كارى نكرده از كيسهاش رفته . مثلا امروز جهانشاه خان خمسه را بگيرد دو عرابه توپ و ذخيرهء آنجا را هم ضميمهء ذخيرهء كافى خودش كند هيچكس جلوى او را نمىتواند بگيرد . صدراعظم هم كه مسلمان است نمىخواهد خون ريخته شود . پس چرا نمىرود عتبات مجاور شده تحصيل و تكميل مسلمانى كند . چوب مىخواهند اينها . اگر دو روز اختيار سلطنت را به من مىدادند مىدانستم كيها را چوب بزنم . يك پا از شيخ فضل الله مىگذاشتم يك پا از آقا سيد عبد الله ، يك پا از سپهسالار ، يك پا از ظل السلطان ، يك پا از سعد الدوله ، يك پا از صنيع الدوله ، يك پا از فرمانفرما ، يك پا علاء الدوله ، يك پا از مشير السلطنه ، يك پا از سيد على آقا كه درد مسلمانى دارند بقدرى مىزدم كه زمين را دندان بگيرند ، آنوقت معلوم مىشد ايران منظم مىشود يا نه .
همينطور تمام مقصرين را يك دسته نوكر بىغرض كاركن جدا كرده از ترس آن چوبها و آن ضبط اموالها مثل برق كار مىكردند . هركس هر كارى مىكند اينها حرف نمىزنند . اين چه شكل مملكتدارى است . جمعى از اهل دربار و شاهزادهگان جمع شده مشروطه و مستبده شده ، علما و تجار را شريك اغراض شخصى خود نموده دارند مملكت ايران را ملوك الطوايفى مىكنند و بر باد مىدهند . شاه هم نشسته تماشا مىكند . پدر هر دو طايفه